درس صد و يكم
در اين درس ، به دنبال درس قبل ، در فوق تجرّد بودن نفس ناطقهء انسانى بحث مىكنيم ، تا به خوبى معلوم گردد او را حدّ ثابت نيست و بسيط و مجرّد از ماهيّت نيز هست ؛ و برخى از مطالب به عنوان تمهيد و مقدمه ابتدا مىكنيم :
مركباتى را كه داراى وحدت شخصيهء وجودى مىگردند مىتوان به صناعى و طبيعى تقسيم كرد : صناعى ، مثل معاجين ادويه و اشربه و جز آنها كه انسان آنها را مىسازد ؛ مثلا از سركه و انگبين سكنجبين مىسازد ( كه الفاظ را با معانى محاكات غريبى است ) و از دوده و زاج و مازو و صمغ مركّب ، چنان كه در اين دو بيت گفته شد .
همسنگ دوده زاجست * همسنگ هر دو مازو
همسنگ هر سه صَمغَست * آنگاه زور بازو
و نيز ديگرى گويد :
بستان دو درم دود چراغ بىنم * صمغ عربى درو فكن چار درم
مازو دو درم ، نيم درم زاج سياه * از بهر مركّبش فروساى به هم
پيداست كه اين گونه مركبات ، همانند بسائط و عناصر آنها ، اگر چه جسم طبيعىاند ولى آلى ذو حيات بالقوه نيستند پس فاقد مبدأ كمال به نام نفساند ، مركبات طبيعى ، چون معدن و ابر و ميغ ، كه آلى ذو حيات بالقوه نيستند و بعد از اين مركبات به مركبات طبيعى ديگر ، اعنى نبات و پس از آن به حيوان ، اعم از انسان و جز آن ، مىرسيم كه اين سه را جسمى با كمال مىيابيم كه با ديگر اجسام مادون خود از جهاتى تفاوت دارند .