شرف هر موجود به غلبهء وحدت است ، و هر چه از كثرت دور تر شود اشرف و اكمل گردد .
پس نفس ناطقه ، به حكم ادلهء تجرد ، گوهرى وراى عالم طبيعت است ، يعنى مجرد است ؛ و چون اين گوهر وجودى بسيط است و او و ما فوق او إنّيّات صرفه و وجودات محضهاند ، مشوب به ظلمت ماهيت نيست و مجرد از ماهيت است ؛ و نيز چون به ادراك معارف ترقى وجودى پيدا مىكند و انتقال به مرتبهء وجود مدرك مىنمايد ، او را در هويت مقام معلوم يعنى در وجود درجهء معين نيست چنان كه هر يك از طبيعيات و نفسيات و عقليات مقام معلوم دارند ؛ وانگهى نفس را در هر مقام و عالمى صورت خاصى است و حد وقوف در كمال ندارد ، و تشكيك و تفاوت در ماهيت نيست ؛ لذا نفس مجرد از ماهيت ، بلكه در ميان تمام موجودات به عدم وقوف در يك حد ثابت ممتاز است ؛ پس علاوه بر آن كه مجرد از ماده است ، مجرد از ماهيت بلكه فوق اين تجرد است ، كه حد وقوف ندارد . اين بود سخنى فى الجمله در اين كه نفس فوق التجرد است ، و باز در پيرامون اين مطلب اعلى و مرصد اسنى مباحثى در پيش است كه يكى پس از ديگرى عنوان مىشود .
در خاتمهء اين درست گوييم : چون علم را انسان ساز و غذاى جان يافتى و دانستى كه آدمى هر چه از اين غذاى روحانى مىخورد اشتهايش بيشتر و استعدادش براى فرا گرفتن معارف مأدبههاى علمى عاليتر و بهتر و فزونتر مىگردد و انسان همان معارف است كه علم و عمل جوهرند نه عرض ، پس براى انسان نيست مگر آنچه را كه سعى كرده است يعنى سعى او خود اوست و هر چه آموخت همان است و هر چه سعى كرد و كسب كرد و عمل كرد همان ،
لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى .
« 1 »
از حكيم نامور ناصر خسرو علوى بشنو :
هر كه چون خر فتنهء خواب و خورَ است * گر چه آدم صورتست او هم خر است
هامش
( 1 ) . نجم / 53 : 40 .