شىء به صورت است ، صورت برزخى همين جسم طبيعى است تمامتر شده ، مثل نفس كه همين است قويتر شده ، و هويت يكى است . ثانيا بر سبيل تنزل گوييم تعلق به جسم طبيعى ، كه در تعريف نفس ناطقه مأخوذ است ، از باب تحقق طبيعت است به تحقق فرد ما ، و انتفاء آن به انتفاء جميع افرادش ، و مراتب طوليّهء فرد طبيعت يا عرضيهء آن فرد به حسب اوقات مانند افراد منفصلهء آن است در اين دو حكم ثبوت و انتفاء ، سيّما كه تعلق به صور برزخيه از تعلق به صور طبيعيه برخاسته .
اين بود عبارت حكيم سبزوارى و ليكن اين مطلب ، اگر چه فى حدّ ذاته بسيار بلند و نيك پسنديده است و يكى از مسائل مهم حكمت متعاليه است كه بدن اخروى همين بدن دنيوى بعينه و تشخصه است و امتياز بينشان جز به كمال و نقص نيست ، « 1 » و لكن از آنچه در كتب فن مستفاد مىگردد اين است كه قوم نظر به نفس متعلق به جسم طبيعى عنصرى دنيوى دارند ، لذا تعريف مذكور را تعريف عامّ نفوس ارضيّه گفتهاند ؛ و مراد آنان از نفوس ارضيه ، نفس نباتى و حيوانى و انسانى است ، بخصوص به مبناى كسانى كه خيال را مجرد به تجرد برزخى نمىدانند بلكه آن را از قواى منطبعه در جسم مىپندارند .
و از قيد « آلى » صور نوعيه عناصر و معادن ، كه افعال آنها به استخدام آلات نيست ، خارج مىشود ؛ چنان كه دانسته شد اگر جسمى آلات مختلف براى وظائف گوناگون نداشته باشد ، نفس ندارد ، و آن كه دارد دارد .
و مراد از « ذى حياة بالقوه » اين نيست كه بالفعل حيات ندارد ؛ بلكه مراد اين است كه لازم نيست همهء علائم حيات بالفعل در او باشد ، بلكه گاه بالقوه باشد و گاه بالفعل ؛ و آن افعال عبارت است از نطق و ادراك و حركت ارادى و تغذيه و تنميه و
هامش
( 1 ) . در تحقيق اين مطلب اعلى به ص 280 شرح اسماى حاجى قده رجوع شود ، آنجا كه گويد : البدن الاخروى هو الدينوى بعينه و بشخصه و الامتياز بينهما ليس الّا بالكمال و النقص و به خصوص شرح دفتر سوم مثنوى آن جناب ص 233 .