برخى گفتهاند اطلاق جسم بر طبيعى و تعليمى به اشتراك لفظى است ، و برخى قائل به اشتراك معنوىاند . قائل به اشتراك معنوى گويد كه جسم مطلق قابل ابعاد است : اگر جوهر است طبيعى است ، و اگر عرض است تعليمى . و قائل به اشتراك لفظى به ظهورش گذاشت .
و جسم تعليمى را از آن جهت تعليمى مىگويند كه حكما ابتداى تعليم به آن مىكردند ، چنان كه در درس چهلم گذشت . لذا جسم تعليمى را بر سبيل تعيين گفتهاند ، زيرا كه موضوع علم رياضى مقدار است و در آن صحبت از مقادير مطلق نمىشود . مثلا هر زاويهاى تمام هر زاويه و يا كمال هر زاويه نيست ، و هر زاويهء مركزى ضعف هر زاويهء محيطى نيست .
اشتراك لفظى آن است كه چندين معنى در يك لفظ اشتراك داشته باشند ، چون اشتراك معانى « اجازه يافتن » و « ميوهء درخت » و « يك مرتبه و نوبت » و « حمل زنان و حيوانات » و « ساز مطربان » و جز آنها در لفظ « بار » در فارسى ؛ و اشتراك « آفتاب » و « چشم » و « چشمه » و « زانو » و « ترازو » و « زر » و جز آنها در لفظ « عين » در عربى .
اشتراك معنوى آن است كه يك معنى را افراد متعدد و همهء آن افراد مصاديق آن معنى هستند . چون لفظ « انسان » در افرادش ، و لفظ « وجود » كه به معنى هستى است و در همهء موجودات مشترك است . مشترك معنوى را اگر در قافيهء شعر مكرر كنيم شعر غلط خواهد بود ، و اگر مشترك لفظى را در قافيه مكرر كنيم از محسنات علم بديع به شمار مىآيد . لذا گفتهاند دليل اين كه وجود يك معنى است آن است كه وجود را با وجود نمىتوان قافيه كرد و اگر مشترك لفظى بود ممكن بود ، مثل گفتهء سعدى :
جفا ديد و با جور و قهرش بساخت * به سالى سرايى ز بهرش بساخت
متألّه سبزوارى در حكمت منظومه اين مطلب را از فخر رازى در شرح اشارات شيخ نقل كرده است و خود آن جناب نظما گويد :
ممّا به أيّد الادّعاء * ان جعله قافية ايطاء
جسم تعليمى ، چنان كه دانسته شد ، جوهر نيست بلكه عرض قائم به جسم