با حضور قلب و اطمينان خاطر باشد نه به صرف لقلقهء لسان و آن هم با دو صد پريشانى . تجربه ضرر ندارد .
حدّ نفس را از جهت طباعش دانستيم كه ابتداى هر حس و حركت است ؛ و حدّ آن را از جهت تعليم فرمودهاند : النّفس كمال اوّل لجسم طبيعىّ آلىّ ذى حيوة بالقوة .
برخى به جاى « كمال » كلمهء « تمام » آوردهاند و « كمال » يا « تمام » را اضافه به جسم طبيعى كردهاند ، يعنى انّها كمال جسم ( يا تمام جسم ) آلىّ ذى حيوة بالقوة . يعنى نفس كمال اول جسم طبيعى آلى ذى حيات بالقوه است .
مقصود از « تمام و كمال جسم طبيعى بودن نفس » اين است كه جسم تمام و كمال بودنش به تعلق نفس است به او . و معنى « جسم آلى » اين است كه جسم را آلات است كه قوى و محل آنها چون دماغ و قلب و چشم و گوش و جز آنهاست . چه اين كه چوب و آهن جسم است و آنها را آلات نيست ، و هر جسم طبيعى كه آلى است زنده است ، و اگر جسم طبيعى آلات مختلف براى وظائف و كارهاى گوناگون نداشته باشد نفس ندارد . چنان كه درخت ريشه و شاخه و تنه و برگ و رگ دارد كه هر يك براى كارىاند ، و حيوان چشم و گوش و معده و جگر دارد و هر يك براى وظيفهاى ، و اين دو صاحب نفساند ؛ اما معادن آلات مختلف ندارند ، لذا ذو حيات نيستند و همچنين ديگر جمادات .
كمال چيزى است كه فعليتى باشد ، و هيچ موجودى از اين صفت عارى نيست ؛ و در جهان طبيعت هر بسيط و مركبى را در نظر بگيريم حتما فعليتى دارد ، و لو اين كه نسبت به فعليتهاى بعد بالقوه باشد . مثلا نطفه در حال نطفگى فعليتى است كه به لحاظ نطفه بودن كمالى براى اوست و به لحاظ صورت انسانيت بالقوه است . لذا ، هر موجودى طبيعى در هر شأنى از شؤون كه هست در آن شأن بالفعل و كامل است و به قياس به كمالات بعدى بالقوه و ناقص است . خلاصه ، هر كجا وجود قدم نهاد عين فعليت در آن حد و مقام است .
كمال اول منوّع است ، يعنى آن چيزى كه نوعيت نوع به آن تحقق مىيابد ، و آن را
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 386
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٣٨٦