آمده معلوم او گر سمك و گر سماك ، و كلام او همه سحر حلال در همه حال .
اصل گوهر آدمى و آمادگى ولدى مادى را ، كه در گاهوارهء مادرى مادى سر آورده و كمكم همسر و همكار والد و امّار و حاكم والده گردد ، سرسرى مدار ، كه مردم آگاه در سه اصل گرامى والد و والده و ولد ، واله آمده . سر كلام را هم آورم ، كه گاه درس دگر آمده . و السلام .
درس نود و هشتم
در دروس گذشته دانسته شد معرفت روح انسانى كه همان علم به نفس ناطقه است از هر علمى مهمتر است . چه اين شناختن خويش است و آن آشنايى با بيگانه .
علاوه اين كه باب همهء معارف و علوم خود انسان است ؛ و آن كه خود را نشناخت از شناختن بيگانه چه بهره تواند برد ؟ چنان كه ماديون از كتاب نفس خود حرفى نخوانده و ندانستهاند و در تجزيه و تحليل طبيعت رنج فراوان مىبرند . ولى آه اگر از پس امروز بود فردايى .
از ادلهاى كه در تجرد نفس ناطقه تقديم داشتهايم دانسته شد كه نسبت نفس ناطقه با بدن ، نسبت مظروف با ظرف و يا حالّ با محلّ نيست . بنابراين كسانى كه تن را زندان روح يا قفس آن و يا خانه و لانه و امثال اين گونه تعبيرات در كلمات و كتابهاى خود آوردهاند ، معانى مطابقى آنها را ارائه نكردهاند بلكه يك سلسله تشبيهات و لطائف در ايفاى مقاصد اخلاقى و حكمى به كار بردهاند . مثلا شيخ اجل سعدى گويد :
خبر دارى استخوان قفس * كه جان تو مرغيست نامش نفس
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قيد * دگر ره نگردد به دام تو صيد
و مثل اين شعر :
جان عزم رحيل كرد گفتم كه مرو * گفتا چه كنم خانه فرو مىآيد