جايى كه حيات است مىآوريد ؟ حيات را خواجه در تجريد ( ص 355 ) چنين تعريف كرده است :
هى صفة تقتضى الحسّ و الحركة ، حيات صفتى است كه حس و حركت را اقتضا مىكند . در موجودات عالم طبيعت تأمل بفرماييد ، آيا موجودى را مىتوانيد بيابيد كه حس لمس نداشته باشد و زنده باشد ؟ يا به استقراء و غير آن تحصيل كردهاند كه هيچ زندهاى در دار طبيعت بدون حس لمس نخواهد بود ؟ به عبارت ديگر ، اگر حيوانى قوهء لامسه نداشته باشد ، آيا مىتواند زنده باشد يا اولين درجهء حيات از قوهء لامسه شروع مىشود ؟ چنان كه كرمها داراى حس لمس و حركتاند ، پس آنها را حياتى است كه اين صفت حيات در آنها اقتضاى حس و حركت مىكند . و كمكم منتهى مىشويد به موجودى كه از تركيب عناصر و احكام آنها عارى است و دانا و تواناست كه او هم زنده است ، چون نفس ناطقه و موجود مجرد فاعل و مخرج او از قوه به فعل .
و ديگر اين كه آيا حيات در موجودات طبيعى عارضى آنهاست يا ذاتى آنهاست ؟
درخت خشك را مرده و درختتر را زنده مىناميم . حيوان و انسان بىجان را مرده و جاندار را زنده مىخوانيم ، كه آن فاقد صفت حيات است و اين واجد آن . پس حيات عارض بر طبيعت آنهاست نه ذاتى طبيعت . و باز نفس ناطقه و ما فوق آن را فراتر از اين نحوهء حيات شناختيم ، كه گوهرى عارى از تركيب و امتزاج و مزاجاند و زندهاند ، پس ذاتا زندهاند ؛ و اگر در اين قسم زنده حس و حركت نگفتهايم باكى نيست ، ولى دانا و توانا هست . پس در حيات علم و قدرت كافى است ، چه روح مفارق از بدن و ديگر مفارقات زندهاند ، اگر چه حس و حركت زنده در عالم طبيعت بر آنها صادق نباشد . اما هيچ زندهاى نيست كه دانا و توانا نباشد ، هر چند دانايى و توانايى را مراتب بسيار بود .
و اگر در آثار صادره از هر موجود زنده تأمل بفرماييد ، همهء آنها را متفرّع بر صفت حيات مىيابيد ؛ يعنى چون حىّ است عالم است ، و چون حىّ است قادر است ، و
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 375
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٣٧٥