تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 366

مساهمون:

ص٣٦٦
نمىكند ، كه در صورت نخستين دور لازم آيد و در صورت دوم اثبات فاعل مطلق مىكند ، و خلاصه اين بود كه اثبات انسان نفس خود را به واسطهء فعل نفس محال است . پس اگر مراد از فكر ، در طريق دكارت ، فكر به اصطلاح منطقى باشد كه فعلى از افعال نفس است ، اشكال بر او وارد مىآيد كه از اين فعل آيا فعل خاص را وسيلهء اثبات نفس قرار داده‌اى و يا فعل عام را ، و در هر صورت محال لازم آيد . اما اگر مراد از فكر مطلق شعور نفس و علم و آگاهى او به خودش باشد كه شيخ نيز در فرض مذكور هواى طلق و انسان معلق آورده ، كه در آن حال انسان از هر چيز غافل است جز از ذات خود ، اشكال مذكور پيش نمىآيد ، چنان كه فرعى توضيح داده بود كه مرادش از فكر همين معنى دوم است نه اصطلاح منطقى كه فعلى از افعال نفس است ، و چنان كه خود دكارت تصريح كرده و نتيجه گرفته بود كه گفت : پس حقيقت و ماهيت من ( يعنى نفس من ) جز فكر چيزى نيست . يعنى انسان همان شعور و ادراك است و انديشه و بينش و دانش همان نفس است . به قول ملاى رومى : اين برادر تو همان انديشه‌اى / مابقى خود استخوان و ريشه‌اى . و دكارت در مقدمهء دومى كه از او نقل كرده‌ايم گفت : بجز نفس آنچه من ادراك مىكنم جز احوال نفس يعنى آنچه بر ضميرم مىگذرد چيزى نيست . آن كه گفته است : « در ضمن اين تحقيقات يك اصل هم بر من مسلم شد الخ » ، اين اصل در كتب اساطين حكمت بسيار اهميت دارد كه انسان آنچه را ادراك مىكند معيار تميز ميان حق و باطل آن چيست . از كجا القاآت روحى خود را مطابق با واقع تشخيص مىدهد و آن را وسوسهء نفسانى و بازيچه‌هاى قوهء خيال و بافته‌هاى آن نمىداند ؟ ولى اين زمان بگذار تا وقت دگر كه مقدارى بيشتر و بهتر به زبان همديگر آشنا شديم عنوان مىكنيم . و عمدهء نظر ما در اين دو درس اخير اين بود كه فكر و انديشه ، در گفتار دكارت ، حمل بر فكر به اصطلاح منطقى نشود تا اعتراض بر او شود كه از فعل نفس اثبات نفس كرده است و آن محال است . مطالبى را كه از دكارت نقل كرده‌ايم التفات فرموده‌ايد كه همهء آنها در فلسفهء