دكارت برمىآيد كه مرادش از فكر همهء احوال و متعلقات نفس است ، از حس و خيال و شعور و تعقل و مهر و كين و اراده و تصور و تصديق و غير آنها . و ديگر اين كه غفلت نكنيم كه مراد دكارت از فكر ، اعّم از حس و شعور و تعقل و غير آنهاست ؛ و انسان هيچگاه از چنين فكر خالى نمىباشد ، زيرا كه همان ادراك نفس به ذات خود است .
آن كه گفته است : « با آن كه به برهان قياس پشت پا زده بودى الخ » ، چنان كه براى ملاى رومى نيز پيش آمد ، در مثنوى گويد : پاى استدلاليان چوبين بود / پاى چوبين سخت بىتمكين بود كه مطابق شكل اول قياس نتيجه اين مىشود كه پاى استدلاليان سخت بىتمكين بود . پس ملاى رومى با استدلال بر عليه استدلال مىجنگد . علاوه بر اين كه در هر قياس بايد صغرى و كبراى آن تمام و بىدغدغه باشد تا نتيجهء آن قطعى و مسلّم بود ، ولى صغراى شكل مذكور ، يعنى « پاى استدلاليان چوبين بود » ، صرف ادعائى از ملاى رومى است و بيان نكرده است كه چرا پاى استدلاليان چوبين است . و استدلالى را رسد كه بگويد : پاى استدلاليان رويين بود / پاى رويين سخت با تمكين بود كه نتيجه مىشود : پاى استدلاليان سخت با تمكين بود . اكنون به همين قدر گفتار اكتفا مىكنيم و شرح و بسط آن را به بعد موكول مىنماييم .
آن كه گفته است : « زيرا كبراى قياس خود را ثابت ننمودى » كبراى قياس اين است :
« هر چه مىانديشد وجود دارد » ؛ و ترتيب طبيعى قياس به صورت شكل اول اين است : من مىانديشم ، و هر چه مىانديشد وجود دارد ، پس من وجود دارم . كلمهء صغرى مؤنث اصغر و كبرى مؤنث اكبر است ؛ موضوع نتيجه را ، به لحاظ لفظ « موضوع » كه مذكر است ، اصغر گويند ؛ و محمول آن را ، كه غالبا از حيث مفهوم اعّم از موضوع است ، و به مناسبت اعّم ، آن را اكبر مىگويند ؛ و آن مقدمهاى كه مشتمل بر اصغر است به لحاظ كلمهء « مقدمه » كه مؤنّث است صغرى ؛ و آن ديگر را به همين بيان كبرى گويند ؛ و آن رابطه و واسطهء انتساب اكبر به اصغر را ، كه ناچار بايد در هر يك از دو مقدمه باشد تا واسطه ربط گردد ، أوسط نامند . و هر يك از موضوع و
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 364
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٣٦٤