محمول و أوسط نامبرده را حدّ گويند ، و حدّ اصغر و حدّ اكبر و حد أوسط تعبير مىشود ، و به فرمودهء شيخ در منطق دانشنامهء علائيه ( ص 63 ) : گردش كار بر اين سه پاره است و ايشان را حد خوانند .
آن كه گفته است : « توجه كردم به اين كه چه هستم الخ » ، پس از اثبات واقعيت و حقيقت خود كه سوفسطائى را رد كرده است ، اكنون شروع كرده است در اثبات نفس كه آن حقيقت و واقعيت انديشمند ، نفس است . يعنى اثبات نفس را نيز مبتنى بر فكر كرده است ، چنان كه در بعد تصريح مىكند كه « پس ، اثبات وجود نفس محتاج به اثبات بدن الخ » و چنان كه فروغى گفته است « پس از اثبات وجود نفس و متعلقات آن ، نخستين حقيقتى كه دكارت خود را الخ » ، پس دكارت از راه انديشه ، كه شعور نفس به خود و حضورش در نزد خودش است ، دو چيز ثابت كرده است : يكى اين كه او را واقعيتى است ، و ديگر اين كه نفس وراى بدن است ، و به نتيجهء دوم نيز تنصيص كرده است كه « پس ، اثبات وجود نفس محتاج به اثبات بدن و مكان و لوازم ديگر نيست » و به اين نتيجه ، مادى را ردّ كرده است .
آن كه گفته است : « و اثبات اين وجود در حالى ميسر شد كه هنوز وجود بدن و اعضاى آن ثابت نگرديده » اين همان است كه از شيخ رئيس ، در درس بيست و دوم ، از اشارات و شفا نقل كردهايم ، و محققين از فلاسفهء اروپا ، مانند واليو و فورلانى ، بر اين اعتقاد بودند كه دكارت اين دليل را از فيلسوف ايرانى ابن سينا گرفته است . و اينجانب گويد شايد توارد خاطرين باشد .
آن كه گفته است : « و از كلمات دكارت برمىآيد كه مرادش از فكر الخ » ، از درس بيست و دوم ، مغايرت نفس با بدن دانسته شد ، از دو درس هشتاد و نهم و نودم ، معلوم شد كه نفس مدرك ذات خود به نفس ذات خود است و هميشه شاعر به خود ، نه خواب او را فرا مىگيرد و نه پينگى ، و اين همان است كه مىگويند انسان هيچ گاه خالى از فكر نيست ، يعنى هميشه به خود آگاه است . و در درس نود و يكم دانسته شد كه فعل نفس مطلقا ، خواه فعل خاص و خواه فعل عام ، اثبات نفس
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 365
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٣٦٥