آن كه گفته است : « آيا يقين است كه من خود موجودم و داراى جسم و جانم » ، اين سخن مقدمه است براى اثبات هستى و وجود واقعيت و حقيقت خودش كه در بعد مىگويد : « مىانديشم پس هستم ، يا فكر دارم پس وجود دارم » . پس اين برهان او ردّ شكّاكان ، كه سوفسطائياناند ، مىباشد كه وجود دارم و هستم يعنى واقعيت و حقيقتى دارم .
آن كه گفته است : « اين فقره را نمىتوانم شك كنم » ، مؤيد ، بلكه نصّ صريح است كه سبك پژوهش وى رد سوفسطائيان و اثبات واقعيتى كه همان وجود دارم و هستم مىباشد ؛ و نظير اين سخن را در درس سوم و چهارم گفتهايم .
آن كه گفته است : « و چگونه مىتوان دانست كه مشيّت خداوند بر اين قرار نگرفته كه من در خطا باشم الخ » اين پندار مجرد فرض و صرف بيان شقوق احتمال است زيرا محال است كه در نظام ربانى و دفتر سمع الكيانى مشيت خداوند عالم به خطاى كسى قرار بگيرد .
آن كه گفته است : « چون شك مىكنم ، پس فكر دارم و مىانديشم ، پس كسى هستم كه مىانديشم الخ » ، چنان كه گفتهايم ، روش سبر و تقسيم او در اثبات واقعيتى به عنوان وجود و هست است ، و اين نخستين اصل متيقّن و معلوم است كه دكارت بدست آورد .
درس نود و پنجم
اين درس دنبالهء درس قبل است .
آن كه گفته است : « مىانديشم پس هستم ، يا فكر دارم پس وجود دارم » اين فكر ، كه به فارسى همان انديشه است ، غير از معنى فكر در اصطلاح منطق است كه در درس سى و دوم بيان كردهايم ؛ چه آن ، فعلى از افعال نفس است كه ممكن است انسان از آن خالى و بر كنار باشد ؛ ولى فكرى كه دكارت مىگويد ، همان است كه فروغى در دو جاى سير حكمت در اروپا توضيح داده است : يكى اين كه از كلمات