تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
دستورى خراب شد و اساس فلسفه باز به اصول منطقى برگشت آن هم ناقص ، زيرا كه كبراى قياس خود را ثابت ننمودى . اما دكارت جواب گفته است كه اين اصل كه « انديشه دارم پس وجود دارم » از ترتيب قضاياى صغرى و كبرى به دست نيامده بلكه به وجدان و بداهت دريافته‌ام ، و از روش خود به در نشده‌ام كه تنها معلومات سادهء بسيط را كه صرف به وجدان ادراك كنم و در نظرم بديهى باشد مورد قبول قرار دهم . دكارت مىگويد : پس از آن كه به هستى خويش مطمئن شدم ، توجه كردم به اين كه چه هستم ، و ديدم هيچ حقيقتى را دربارهء خود نمىتوانم به يقين قائل باشم جز فكر داشتن ، زيرا تا فكر دارم مىتوانم خود را موجود بدانم و اگر فكر ( شعور ) از من زائل شود دليلى بر وجود داشتنم نخواهد بود ، و چون وجودم ( يعنى وجود نفس يا ذهنم ) فقط مبتنى بر فكر داشتن است و اثبات اين وجود در حالى ميسر شد كه هنوز وجود بدن و اعضاى آن ثابت نگرديده ، پس اثبات وجود نفس محتاج به اثبات بدن و مكان و لوازم ديگر نيست . پس حقيقت و ماهيت من ( يعنى نفس من ) جز فكر چيزى نيست . و از كلمات دكارت برمىآيد كه مرادش از فكر ، همهء احوال و متعلقات نفس است ، از حس و خيال و شعور و تعقل و مهر و كين و اراده و تصور و تصديق و غير آنها . و مىگويد : هر گاه كسى مدعى شود كه مدركات محسوس و مخيّل يقينىتر از علم به وجود نفس يا ذهن است ، گوييم چنين نيست ، زيرا محسوسات و مخيّلات را هم ذهن درك مىكند ، خواه حقيقت داشته باشند يا تخيّل صرف باشند دليل بر وجود ذهن يا نفس كه آنها را درك يا تخيل مىكند مىباشند و در اين خصوص شبهه نمىتواند كرد . پس از اثبات وجود نفس و متعلقات آن نخستين حقيقتى كه دكارت خود را بر اثبات آن توانا ديده ، وجود صانع است ؛ و ليكن مقدمة مىگويد : در ضمن اين تحقيقات يك اصل هم بر من مسلم شد و آن اين است كه هر چه را عقل روشن و متمايز دريابد حق است ، چنان كه يقين من به وجود نفس از اين جهت ميسر شد
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 356 | حسن حسن زاده آملى