است و گاهى هم شك افراطى « 1 » مىگويد تا آشكار باشد كه عمدا شك را به درجهء افراط و مبالغه رسانيده است . و موجبات شك و ترديد در معتقدات را چنين بيان مىكند كه به محسوسات اعتبار نيست ، زيرا حس خطا بسيار مىكند ؛ و چون در خواب شخص به هيچ وجه شبهه در بطلان مشهودات خويش ندارد و حال آن كه يقينا باطل است ، از كجا مىتوان اطمينان كرد كه معلومات بيدارى همان اندازه بى اعتبار نيست . و آيا يقين است كه من خود موجودم و داراى جسم و جان ؟ و چگونه مىتوان دانست كه مشيت خداوند بر اين قرار نگرفته كه من در خطا باشم يا شيطان قصد گمراهى مرا ننموده است ؟ و حتى يقين من به اين كه دو و سه پنج مىشود شايد از شبهاتى باشد كه شيطان به من القا كرده است ، و بنابراين كليهء افكار من باطل باشد . پس فعلا تكليف من آن است كه در همه چيز شك داشته باشم و هيچ امرى از امور را يقينى ندانم .
چون ذهن به كلى از قيد افكار پيشين رها شد و هيچ معلومى نماند كه محل اتكا بوده و مشكوك نباشد ، متوجه شدم كه هر چه را شك كنم اين فقره را نمىتوانم شك كنم كه شك مىكنم . چون شك مىكنم پس فكر دارم و مىانديشم . پس كسى هستم كه مىانديشم . پس نخستين اصل متيقن و معلومى كه به دست آمد ، اين است كه « مىانديشم ، پس هستم » . اين عبارت كه « مىانديشم ، پس هستم » يا فكر دارم ، پس وجود دارم در تاريخ فلسفهء اروپا باقى مانده و معروفترين يادگار دكارت است .
فضلاى معاصر او خردهگيرى كرده و گفتهاند : با آن كه به برهان قياس پشت پا زده بودى ، در اساس فلسفهء خود برهان اقامه نمودى و بدون اين كه ملتفت باشى صغرى و كبرى ترتيب دادى ، به اين قسم : « هر چه مىانديشد وجود دارد و من مىانديشم پس وجود دارم » و لازمهء اين استدلال آن است كه پيش از تصديق بر وجود خود ، دو مقدمهء ديگر يعنى صغرى و كبراى سابق الذكر را تصديق كرده باشى ، پس شك
هامش
( 1 ) .d outehyperbolique