گفت : مىانديشم پس هستم . « 1 »
در اين درس ، مىخواهيم به گفتار دكارت آشنايى بيشتر پيدا كنيم و در پيرامون سخن فوق او بحث كنيم . نخست قسمتى از گفتارش را از كتاب سير حكمت در اروپا ، تأليف فروغى ، نقل مىكنيم كه برخى نكات سودمند دارد و كتاب مذكور خود كتاب مفيدى است ، ولى فهميدن اين گونه كتب علمى به هر زبانى باشد احتياج به تعليم و تعلم اين گونه دروس و مطالب و حرف شنيدن از دهن استاد كارآزموده دارد . شما پيش از خواندن اين دروس ، از آن كتاب و نظائر آن طرفى نمىبستهايد ؛ ولى اكنون تا اندازهاى به زبان آنها آشنا شدهايد كه ديگران به كلى از آنها بيگانهاند . فاضل نامبرده جناب فروغى ، گويد :
كاميابى كه دكارت در اكتشافات علمى حاصل نموده ، همه در روزگار جوانى و از سن بيست تا سى دست داده بود ؛ و ليكن همت بلند او به آن نتايج قانع نمىشد و همواره در فكر تأسيس فلسفه و حكمتى بديع ، و به عبارت ديگر عالم كل بود ؛ زيرا او نيز مانند قدما ، نظر داشت به اين كه حكمت بايد جمع معلومات و بيان كلى عالم خلقت باشد ، چنان كه در بعضى از نوشتههاى خود مىگويد فلسفه يعنى خردمندى و خردمندى ، گذشته از حزم و عقل ، عبارت است از معرفت كل آنچه انسان مىتواند بداند ، خواه براى پيشرفت كار زندگانى باشد خواه براى حفظ تندرستى يا اختراع فنون .
و در جاى ديگر مىگويد : فلسفهء حقيقى جزء اولش مابعد الطبيعه است و جزء دومش طبيعى ؛ و بنابراين فلسفه درختى است كه ريشهاش مابعد الطبيعه و تنهاش طبيعى است ، و شاخهايى كه از اين تنه برمىآيد علوم ديگر مىباشند كه عمدهء آنها طب و اخلاق و علم الحيل « 2 » است . و نظر بر همين عقيده ، بر خلاف ارسطو و پيروان او كه از طبيعت ابتدا كرده به ما بعد الطبيعه منتهى مىشدند ، دكارت در فلسفه از
هامش
( 1 ) .Jepense Doncjesuis .( 2 ) .mecanique