به نام جمع بين رأيين دارد كه بعضى از آراى استاد و شاگرد ، افلاطون و ارسطو ، را ، كه به ظاهر مباين و مغاير هم مىنمايد ، جمع علمى نموده است و هر دو را تصويب و تصحيح كرده است و به هر دو حق داده است كه استاد بدان لحاظ گفت و شاگرد بدين لحاظ . در آن رساله نالهاى دارد به اين مضمون كه ما معانى را آن چنان كه هستند و ادراك مىكنيم نمىتوانيم به الفاظى كه رائج است تعبير كنيم ، كه اين الفاظ مبين و معرف آن معانى لطيف و دقيق نيستند . پس از آن گفته است كه اگر از من بخواهى الفاظى ديگر ابتداء و رأسا براى آن معانى وضع كنم كه مؤدّى آنها شود برايم مقدور و ميسور نيست ؛ چه هرگونه الفاظى وضع كنم باز همهء آنها از اين عالم طبيعت برخاستهاند و هرگز براى ايفاى مقاصد و معانى بسنده نخواهند بود . شما مقدارى تأمل بفرماييد ، ببينيد همهء الفاظ و عبارات محدودند و بدون هيچ استثنا مادىاند و به صفات ماده متصفاند و عالم علم و غيب را دانستى كه معانىاند و غير متصف به اوصاف و احكام ماده ، پس چگونه موجود محدود مىتواند مبين و معرف نامحدود باشد ، مگر اين كه بفرماييد الفاظ و عبارات مثل ديگر موجودات مادى سايه و نمونه و نشانهء حقائق عالم ماوراى طبيعتاند و به فراخور سعهء وجودى و قابليت قالبشان حكايتى از آن عالم دارند . وقتى در پيرامون همين معانى در انديشه بودم ، اين چنين در خاطرم گذشت و در دفتر نكاتم نگاشتم كه : بينايان اين جاييها را روازن آنجايى بينند و نابينايان آنجائى را در قوالب اين جاييها در آوردند .
يكى از مطالب بلند و بسنده كه دربارهء وضع الفاظ فرمودهاند اين است كه الفاظ براى معانى اعم وضع شدهاند . مفاد اين سخن اين است كه هر معنى را در عالم خودش حكمى خاص و صورتى خاص است ، بلكه ارباب اعداد و حروف گفتهاند حروف را در هر عالم صورتى است و نيكو گفتهاند . مثلا قلم نزد ما تبادر مىيابد به آلتى چوبين يا آهنين كه كاتب در دست مىگيرد و بدان مىنويسد ، و لوح به آن قطعه سنگ سياه و يا تخته سياه و كاغذ و غير آنها كه بر آنها مىنگارد . و اين لوح و قلم مادى است كه بدانها انس و علاقه پيدا كردهايم . اما ارباب معانى مىفرمايند هر چه
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 349
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٣٤٩