براى او وضع نشده باشد و انسان در مسير تكاملى خود حقائى را ادراك كند كه از تعبير آن عاجز باشد و الفاظ رائج براى تأديهء آنها كافى نباشد و يا اصلا آنها را در قالب الفاظ نتوان آورد كه به قول شيخ شبسترى در گلشن راز :
معانى هرگز اندر حرف نايد * كه بحر قلزم اندر ظرف نايد
اين نكته فايدهاى است كه از فرض مذكور در اثبات نفس عائد شده است و شايد كه در بسيارى از حالت و مقامات بلكه مقالات ما به كار آيد . و اگر كسى گفت : « آنچه كه اندر دل بود اظهار آن مشكل بود » ، در پى انكار آن برنيايى كه شايد در نهانخانهء هستى رازهايى نهفته باشد كه بدانها دست نيافته باشى و ديگران دست يافته باشند و لفظ نداشته باشند كه در كسوت الفاظ در آوردند . چنان كه از بزرگى پرسيدند : اين سخنان را به چه روى گويى ؟ گفت : به آنچه بر دل من وارد مىشود .
اگر چه ما هنوز در عالم سر و معنى سيرى نكردهايم و به ارباب اسرار و معانى سرى نسپردهايم و كار ما بدانجا نكشيده است كه معانى را ادراك كنيم و در تعبير و تأديهء آن ناتوان بمانيم ، ولى اشارتى در باب وضع الفاظ نماييم كه شايد در مسير دانشپژوهى ما به كار آيد .
الفاظى كه به زبان هر قوم براى معانى وضع شده است بديهى است كه تا كسى عالم به وضع نبوده باشد ، از شنيدن الفاظ به معانى آنها منتقل نمىشود ، بلكه اصواتى مىشنود . و اين همان است كه امروز مىگويند فلانى در فلان زبان درس خوانده است رشته و تخصص او اين است كه به زبان فلان فرقه آشنا شده است .
معنى اين حرف اين است كه به وضع لغات آنها آگاهى يافته و زحمت كشيده است كه تازه از حيث آگاهى به لغات و الفاظ آن قوم شايد در حد يكى از عوام آن قوم رشتهء تخصص به دست آورده است . البته فرا گرفتن زبان گروهى هنرى است كه در حد خود پسنديده است و كسى را زبان طنز و اعتراض بر آن نيست ؛ ولى اگر زبان نردبانى براى عروج به علوم و معارفى كه در آن زبان نوشته شده است ، گردد ، كمال است . و به همين سبب زبانهايى كه اين چنيناند شهرت جهانى و همگانى يافتهاند ،