عوالم بيكران را مشاهده كردهايم و هنوز به وادى حيرت قدم ننهادهايم و به قول قدما طفل ابجد خوانى نشدهايم و مع ذلك به اميد ديدار پيش مىرويم كه در اين ره نباشد كار بىاجر .
به گفتار شيخ باز مىگرديم ، آن جناب ، بعد از فصل مذكور ، فصلى ديگر مصدر به وهم و تنبيه عنوان كرده است كه نقل مىكنيم :
وهم و تنبيه : شايد بگويى من ذاتم را به وسطى كه فعل من است اثبات مىكنم ، پس واجب است كه در فرض مذكور فعلى يا حركتى يا جز آنها براى خود اثبات كنى و حال اين كه در آن فرض اعتبار كردهايم كه تو را از اين گونه امور بر كنار داشتهايم .
و با قطع نظر از فرض مذكور و به حسب امر اعم ( خواه در فرض مذكور و خواه در جز آن ) ، اگر فعلت را به طور فعل مطلق اثبات كنى ، واجب است كه به اين فعل مطلق فاعل مطلق اثبات كنى نه فاعل خاصّى كه ذات تو بعينه است ؛ و اگر فعلت را اثبات كردهاى كه فعل توست پس ذاتت را به فعل خود اثبات نكردهاى ، بلكه ذات تو جزيى از مفهوم فعل تو از آن حيث كه فعل توست مىباشد . پس آن جزء كه ذات تو است پيش از فعل در فهم اثبات شده است و لااقل اين كه آن جزء ( كه ذات توست ) با آن فعل باشد ( مع او باشد ) نه اين كه به واسطهء فعل ثابت شده است پس ذات تو مثبت است ( اثبات و ثابت شده هست ) نه به فعل .
و هم در اين فصل ، سؤالى پيش مىآيد و آن اين كه انسان به واسطهء فعل نفس وجود نفس را اثبات كند .
تنبيه جواب آن است كه اثبات انسان نفس خود را به واسطهء فعل نفس محال است .
خواجهء طوسى در شرح اين فصل گويد :
اثبات اشيايى كه وجود آنها مخفى است گاهى به علل آنهاست چنان كه در برهان لمّ ، و گاهى به معلومات آنهاست چنان كه در دليل . و وهم انسان به سوى اثبات ذاتش و به علل آن نمىرود ، چه وجود ذاتش برايش اظهر از وجود علل آن است پس اگر
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 343
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٣٤٣