تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
وجود آنها بر تو پوشيده است مگر اين كه به تشريح دانا شوى . و مدرك ( به فتح را ) تو جملهء ( همگى ) بدن تو نيست ، و چون خودت را بيازمايى برايت ظاهر است كه خودت را ادراك مىكنى و از تفاصيل اعضايت غافلى . [ پس مدرك تو جمله بدن و همگى آن نيست ] و ادراك مركب از ادراك اجزايش كه هر يك غير مركب است منفك نمىشود ، و حال اين كه آگاهى يافته‌اى كه انسان در فرض مذكور از هر چه مغاير اوست غافل است . پس مدرك ( به فتح را ) تو چيزى ديگر جز اين اشياست كه تو آنها را ( در فرض مذكور ) ادراك نمىكنى و حال اين كه مدرك ( به كسر را ) ذات خود هستى و در اين كه تو تو باشى آن اشيا را ضرورى نمىيابى . پس مدرك ( به فتح را ) تو از عداد چيزى كه آن را با حس ادراك مىكنى به هيچ وجه من الوجوه نيست ، و همچنين از عداد چيزهايى شبيه حس كه پس از اين مىگوييم ( يعنى متخيّل و موهوم ) نيست . از مطالب و تراجم فوق ، در اين درس و درس گذشته ، نتيجه حاصل شد كه نفس ناطقه غير از بدن و مدرك ذات خود به نفس ذات خود است و هيچ گاه از ذات خود غافل نيست چون مجرد از ماده و عوارض و لواحق و احكام آن است و حجاب حضور و صورت علمى و وجود جمعى و نورى بودن فقط ماده است . و اين معنى اختصاص به نفس ناطقه ندارد بلكه هر موجود عارى از ماده و احكام آن صورت علميه است و مدرك ذات خود به نفس ذات خود است و جوهرى نورى مستقل و قائم به ذات خود است . پس آن گوهرى كه مخرج نفس از نقص به كمال است ، علم و عالم و معلوم است و حيات محض و نور صرف است ، چون عارى از حجاب مادى است ؛ و اگر موجودى ، به حسب وجود و رتبه ، فراتر و برتر از وى بوده باشد موجودى اكمل و در نهايت كمال خواهد بود . بنابراين هر چه انسان از ماده بركنارتر بشود و تعلقش بدان كمتر و تجردش از آن بيشتر گردد ، انبساط روحى و انكشاف عقلى و فكرى وى بيشتر خواهد شد ؛ تا اگر به تمام و كمال از غطاء ماده به درآيد ، آثار روحى وى بسيار قوى و شديد خواهد شد .
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 341 | حسن حسن زاده آملى