تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠

درس نودم

دانسته شد كه روح انسانى به اضافه و انتساب به بدن كه تصرف و تدبير بدن مىنمايد به عنوان نفس موصوف مىشود ؛ مثل اتصاف شخص به ناخدايى ، كه تصرف در كشتى و تدبير در آن مىنمايد . با اين تفاوت كه كشتى از ناخدا جداست و ناخدا از كشتى و كشتى مرتبهء نازلهء ناخدا نيست ، به خلاف بدن با روح كه مرتبهء نازله آن و قائم به آن است و به قطع علاقهء نفس از وى متلاشى مىشود و مضمحل مىگردد . و دانسته‌اى كه نفس ادراك ذات خود به عين ذات خود مىكند نه به واسطهء قوى و آلات آن ، و به عبارت ديگر نفس ناطقه مدرك ذات خود است و در اين ادراك احتياج به امر ديگر ندارد بلكه به نفس ذاتش مدرك خود است . و اين خود حجتى باهر است بر اين كه نفس وراى عالم طبيعت است و موجودى نورى است كه عين علم و شعور است و بذاته حيات است ، همچنانكه بذاته مدرك است . به دنبالهء گفتار شيخ ابن سينا بازگشت مىكنيم ، آن جناب ، پس از فصل مذكور در درس پيش ، در اين كه انسان مدرك نفس خود به عين نفس خود است ، فصلى ، باز معنون به تنبيه ، در اين كه نفس محسوس نيست آورده است و سخنش اين است : تنبيه : آيا تحصيل مىكنى كه مدرك ( به فتح را ) تو ، پوست توست كه بصرت آن را ادراك مىكند ؟ اين نيست ؛ چه اگر تو از پوست منسلخ شوى و پوست ديگر بر تو متبدّل گردد ، تو تو هستى . يا مدرك تو آن است كه آن را با لمس كردنت ادراك مىكنى و حال اين كه ملموس نيست مگر از ظواهر اعضايت ؟ نه [ مدرك تو ، در فرض مذكور ، اعضاى ظاهر ملموست هم نيست ] چه حال اعضا همان است كه گذشت [ يعنى اگر از اعضاى ملموس منسلخ شوى و اعضاى ديگر بدل آنها بر تو متبدل گردد تو تو هستى ] و با اين وجود ، در فرض مذكور ، حواس را از افعالش اغفال داده‌ايم [ يعنى شخص از حواس و افعال آنها غافل بوده است و حواس را از كارشان باز داشته‌ايم ] پس مبيّن بدار كه مدرك ( به فتح را ) تو ، در فرض مذكور ، عضوى از اعضاى تو ، از قبيل قلب و دماغ ، نيست ؛ چگونه بوده باشد ؟ و حال اين كه
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 340 | حسن حسن زاده آملى