چنين و چنان كه يك يك را بازگو و شرح و بسط دادهايم ، در آن گاه از هيچ چيز آگاهى ندارد جز از ذات خود . بنابراين پرسش مىشود كه با چه چيز و از كدام آلت و قوهء ادراكى ادراك ذات خويش كرده است ؟ نيست مگر اين كه از ذات خود آگاهى دارد ، كه ادراك فعل خود اوست و مدرك خود اوست و مدرك خود اوست ؛ به حقيقت اتحاد ادراك و مدرك و مدرك ، در وجود واحد است . عبارت شيخ را نقل به ترجمه مىكنيم . آن جناب پس از بيان فرض مذكور ، كه دليل تجربى بر اثبات مغايرت نفس با بدن است ، فصلى معنون به تنبيه آورده و گفته است :
تنبيه : در فرض مذكور و قبل از آن و بعد از آن ( يعنى در همه حال ) با چه چيز ذات خود را ادراك مىكنى و مدركى ( به فتح را ) كه ذات توست ، چيست ؟ آيا مدرك ( به كسر را ) را يكى از مشاعر ظاهرت و يا باطنت ، كه عقل و چيزهاى مناسب آن از قبيل خيال و وهم ، و يا قوهاى غير مشاعرت مىبينى ؟ پس اگر آن مدرك عقلت و قوهاى غير مشاعرت باشد كه با آنها ذاتت را ادراك مىكنى ، آيا با وسطى ادراك مىكنى يا به غير وسطى ؟ گمان نمىبرمت در فرض مذكور نياز به وسطى داشته شىء چه اين كه وسطى نيست ( زيرا مدرك ، در فرض مذكور ، از هر چه كه جز اوست غافل است ) پس باقى مانده است كه ذات خود را بدون نياز به قوهء ديگر و به وسطى ادراك كنى . پس باقى مانده است كه اين ادراك به مشاعر ظاهرت و يا به باطنت بدون وسطى باشد ، سپس بنگر .
بدان كه بناى شيخ در كتاب نامبرده اين است كه هر فصلى كه حكم آن محتاج به برهان است ، مصدّر به اشاره است ؛ و آن فصل كه مشتمل بر مذهب باطل و يا سؤال باطل است معنون به وهم است ؛ و آن فصلى كه مشتمل بر حكمى است كه به ملاحظهء توجه به براهين گذشته و يا با تجريد موضوع و محمول از لواحق ، فهميده مىشود به تنبيه عنوان شده است ؛ و فصل نامبرده از قسم اخير است ، كه اگر درست در موضوع و محمول قضيه دقت شود ، حكم مىشود به اين كه انسان ادراك نفس خود نمىكند مگر به نفس خود نه به قوهء غير نفس خود و نه به توسط شىء ديگر .
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 339
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٣٣٩