تكلم كنيم . پس مىگوييم ما اجسامى را مشاهده مىكنيم كه حس مىكنند و به اراده حركت مىنمايند ، بلكه اجسامى را مشاهده مىكنيم كه غذا مىگيرند و نمو مىنمايند و توليد مثل مىكنند ، و اين افعال آنها از جهت جسميت آنها نيست . پس بايد در ذات هر يك آنها مبدأ اين افعال باشد كه آن مبدأ غير جسمانيت آنهاست ؛ و شىء كه اين افعال از آنها صادر مىشود و بالجمله هر چه مبدأ صدور افاعيل كه بر و تيرهء واحد نيستند و عادم اراده نمىباشند ، ما آن را نفس مىناميم ؛ و اين لفظ ( نفس ) اسم اين شىء است نه از حيث جوهرش بلكه از جهت اضافهاى كه او راست ، يعنى از جهت آن كه مبدأ اين افاعيل است . » « 1 » اين چند جمله را از شفا نقل به ترجمه كردهايم و غرض ما از آن ، بيان نفس از آن حيث كه نفس است مىباشد ؛ و به همين لحاظ اضافه به بدن ، بحث نفس را در طبيعيات آوردهاند .
به عنوان مثال گوييم : زيد ، كه خود يك فرد انسان است ، چنانچه مثلا تعلق و ارتباط به كشتى گرفت و متصرف و مدبر آن شد او را ناخدا مىنامند ؛ روح انسانى نيز ، به لحاظ اضافه و تعلقش به سفينهء بدن ، نفس است و به لحاظ ذاتش روح و نفس ناطقه ، كه جوهرى عارى از ماده و احكام آن است . اين مثال به عنوان تنظير است زيرا بدن مرتبهء نازلهء انسان است و با قطع نظر از ناخداى روان گسيخته و تار و مار است .
يكى از ادله بر استقلال نفس و تجرد آن از ماده و عوارض آن را بازگو مىكنيم :
گفتهايم كه نفس حدوثا جسمانى است و از همين قواى مادى و طبايع موجود در عالم جسمانى تكوين شده است و در دامن طبيعت پرورده شده و با جهان در ارتباط است . در عين حال در بسيارى از احوال و افعالش از ماده بىنياز است و از شبكههاى صيد خود مستغنى . پس بايد گوهرى وراى طبيعت باشد .
اما دليل : يكى اين كه در فرض مذكور در دروس گذشته كه از شيخ رئيس ، در مغايرت تن و جان ، نقل به ترجمه كردهايم كه انسان مفروض معلق در هواى طلق و
هامش
( 1 ) . چاپ سنگى ، ج 1 ، ص 278 .