مىرسد همان قوهء تعقل و تفكر است كه فعل نفس است كه از راه تجربيات و جز آن به واقع دست مىيابد .
آن كه دكارت گفته است من مىتوانم در وجود عالم شك كنم و آيا من فريب حواس را نخوردهام ، مرادش اين است كه در نگاه نخستين و از صرف احساسات حواس ، اين حرف پيش مىآيد ، نه اين كه مطلقا انسان در شك و ريب است و به هيچ علم و يقين دست نمىيابد . در اين مطلب كه دكارت گفت من تفكر مىكنم پس من موجودم ، برخى از مباحث بعدا عنوان مىشود .
از مادى مىپرسيم كه آيا حواس در احساسات خود اشتباه دارند يا ندارند و اساسا در مسائل علمى اشتباه پيش مىآيد يا نه ؟ بديهى است كه در پيش آمد اشتباهات حسى و علمى جاى انكار نيست . حال مىپرسيم : آن كه در مدركات حواس داورى مىكند و آن علمى كه ميزان تميز حق از باطل است ماده است يا وراى ماده ؟ اگر بگويد ماده است ، در جواب گوييم كه داورى بدون تصور طرفين قضيه و نسبت حكميه صورت نمىپذيرد و حكم ، كه فعل نفس است ، علم و معرفت است و دانستى كه ماده وعاى علم نمىشود و به نفس ذات خود صورت علميه نيست ، زيرا كه متن طبيعت او در حركت است .
مىدانيد كه ماديون مىگويند ما هر چه را كه به حس نديدهايم و با تلسكوپ و ذرهبين و تجزيهء شيميايى به او نرسيدهايم وجود آن را باور نداريم . از آنها مىپرسيم خود اين حكم كلى را كه مىكنيد باور داريد يا نداريد ؟ اگر باور داريد با كدام حس آن را يافتهايد و با كدام تلسكوپ و ذرهبين و تجزيهء شيميائى آن را به دست آوردهايد ؟
اين حكم مثل ديگر احكام از معانى است ، كه محال است دست اين عوامل به دامن آنها برسد . اينان گمان مىكنند كه فارابى و شيخ رئيس و علامهء حلى و خواجه نصير طوسى و غير آنها از اكابر حكما تا اين اندازه كه آنان در علوم طبيعى فهميدهاند نفهميدهاند ، با اين كه غالب اين علما از علوم طبيعى كاملا بهرهمند بودهاند و در اين علوم كتابها تصنيف كردهاند ، علاوه اين كه اين حكماى بزرگ فرنگستان تماما از اين
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 332
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٣٣٢