را بازگو مىنمايد .
دكارت در قسمت چهارم از مكالمات خود آورده است كه « من مىتوانم در وجود عالم شك كنم و از خود بپرسم آيا حواس من عالم را به من معرفى مىكند و آيا من فريب حواس را نخوردهام و مشاهدات من يك نوع خواب و رؤيا نيست ؟ اما نمىتوانم شك كنم در اين كه شك كردهام و نمىتوانم شك كنم كه تعقل دارم و نمىتوانم شك كنم در وجود خود كه يك موجود تفكر كننده هستم من تفكر مىكنم پس من موجودم » .
دكارت در اين چند جمله از راه تعقل و تفكر ، اثبات نفس خويش مىكند كه به بود خود ايقان دارد و همچنين به شك خود يقين دارد . اين سخن در اثبات نفس و در رد سوفسطائى است . و آنچه اكنون مرا بر آن داشت كه سخن وى را نقل كنم اين كه در صدر گفتارش گفته است : من مىتوانم در وجود عالم شك كنم و از خود بپرسم آيا حواس من عالم را به من معرفى مىكند ؟ و آيا من فريب حواس را نخوردهام ؟ اين همان است كه گفتهايم حواس معدّات و وسائل ربط نفس به واقع اند و حاكم حقيقى نيستند ، كار آنها فقط ادراك محسوسات است و لا غير . حواس و احساسات خود سخت اشتباه مىكنند . مىدانيد كه انكسار نور سبب مىشود انسان ستارگان را مثلا در جاى حقيقى خود نبيند ، و يك چيز را بزرگتر از آن كه هست ببيند ، مثلا يك سكه را در بيرون آب كوچكتر از درون آب ببيند . آدم مست اشيا را خلاف واقعيت خود مىبيند به قول حكيم سنائى :
نكند دانا مستى نخورد عاقل مى * ننهد مرد خردمند سوى مستى پى
چه خورى چيزى كز خوردن آن چيز تو را * نى چنان سرو نمايد به نظر سرو چونى
گر كنى بخشش گويند كه مىكرد نه وى * ور كنى عربده گويند كه وى كرد نه مى
خلاصه ، حواس در احساسات خود به اشتباه مىروند و انسان را به مرحلهء يقين نمىرسانند و آن قوهاى كه انسان به نور آن ، واقعيات را مىبيند و به مقام شريف يقين