درس هشتاد و هفتم
در اين درس ، مطلب مذكور در درس قبل را توضيح و تفسير مىكنيم : علم را ، كه بهترين كمال و فاضلترين صفت انسانى است ، دانستيم كه او را وجودى جز حضورش در نزد عالم نيست ، آن چنان كه حقيقت ذات عالم ، يعنى گوهرى نورانى قائم به ذات خود ، مىگردد . هم دانش است و هم دانشمند و هم دانسته شده كه خودش به خودش آگاه است و هيچگاه غافل از ذات خود نخواهد بود .
در دروس پيشين به اثبات رسيد كه صورت علميه فعليت محض است و در آن حركت راه ندارد . زيرا حركت در جايى است كه بالقوه به كمال مىرسد ، و صورت علمى شيئيت شىء است كه آن را هويت و شخصيت ثابت است و به فعليت رسيده است ؛ و مبرهن شد كه خود علم و همچنين آن كه علم قائم به اوست و نيز آن كه معلم يعنى معطى علم و مخرج نفس مستعد از نقص به كمال است ، همه را تجرد است كه عارى از ماده و احكام آناند ، و تا شىء يك نحو وحدت نيابد و تشخص نگيرد صورت علميه نخواهد شد .
حل گوييم ماده در طبيعت خود سيال است ، سيال را قرار و ثبات نيست و صورت علميه قار و ثابت است ، غير قارّ وعاء قارّ نمىتواند بوده باشد . پس غير قارّ در متن ذات خود صورت ثابت ندارد تا او را حضور در نزد خود ، يعنى صورت علميه و عالم به خود بوده باشد . بنگريد به قلم و كاغذى كه در دست داريد و مىنويسيد : اين سر قلم از آن سر قلم دور است و هيچ نحوه حضور در نزد هم ندارند . و اين گوشهء كاغذ گسيخته و جداى از آن گوشهء مقابل خود است ، پس جمعيت و صورت وحدت در خود ماده با قطع نظر از جامع و حافظ او صورت نمىگيرد ، و وحدت صورت و تشخص و هويت طبايع مادى مطلقا از ماوراى طبيعت است . خلاصه ، تا به حال مىگفتيم كه جسم و جسمانيات محل علوم نمىتوانند بوده باشند ، كه علوم كلى مجردند و قابل تجزيه و انقسام نيستند و طبايع تقسيمپذيرند ، و ممكن نيست ماده ظرف حصول و تحقق علم بوده باشد . اما الان سخن ما اين است كه خود طبيعت ، با