و نه مكتشف ، نه مىتواند مسائل مشكلى را حل بنمايد و نه تدبير و رأيى داشته باشد و نه . . .
نطفهاى اين چنين ، در قرار گاهى بخصوص ، در راه تكامل خود حركت مىكند ، و حركت را هم در متن طبيعت و جوهر ذات او قائل شدهايم كه طبيعت جوهر در حركت است ، نه اين كه حركت خارج از ذات او و عارض او بوده باشد مانند حركت نقلهاى و انتقالى . و مادى هم اين حركت را قائل است . فعلا نه از قرارش در قرارگاه مىپرسيم و نه در بحث تفصيلى حركت جوهر وارد مىشويم . همين قدر كه شفاها براى شما توضيح دادهايم اكتفا مىشود تا هنگام بحث تفصيلى كتبى آن فرا رسد .
مادى حرف تكامل را به زبان مىآورد . از رشد نباتى و حيوانى از نظر مادى حرف مىزند . آيا گوهر معرفت را كمالى براى انسان مىداند يا نمىداند و به دانش قائل است يا نه ؟ البته او سوفسطائى نيست . مىپرسيم كه مادهء ناتوان چگونه علت پيدايش چنين كمال و توانائى و دانائى شد كه بر همهء طبائع چيره شده است و فيلسوفى بزرگ و مخترعى شگفت گرديده است ؟ جز اين است كه به تكامل در دانش و بينش بدين پايههاى بلند رسيده است ؟ علت تامهء اين متكامل كيست ؟ يا بايد خود ماده باشد و يا قوه و استعداد در آن و يا امرى وراى آنها . اما ماده ، كه طبيعت است ، وعاء علم و معرفت نمىتواند باشد چنان كه از زبان گويا و شيوا و رساى براهين گذشته ثابت شده است . و قوه و استعداد ، مثلا استعدادى كه در نطفه تعبيه شده است ، اين استعداد هم مادى است و منطبع در ماده و باز ماده است كه وعاى آن معارف نيست . پس علت تامهء اين تكامل امرى وراى ماده و استعداد است كه چون خارج از طبيعت و احكام آن است ، وعاى علم و معلم و مكمل مستعد است . و به فرض محال اگر مادهء علت تامه بوده باشد ، محال است كه معلول اقوى از علت تامهء خود و بر او چيره و قاهر گردد و فرع بر اصل خود مزيت يابد . اعنى مزيت فرع بر اصل خود ممكن نيست ، اصلى كه علت تامه و فرعى كه معلول آن است .
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 325
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٣٢٥