در دفتر نكاتم ، مطالبى را معنون به نكته تحرير كردهام . از آن جمله اين كه : جسم و جسمانيت ، جوهر آنها كه طبيعت ذات آنهاست در حركت است ؛ و به عبارت ديگر ، طبيعت جوهر سيال است ، به براهينى چند كه در جاى خود مقرر است ، و حركت تبدل و تغير است . لذا جسم عالم به خود و به غير خود نيست ؛ زيرا علم ادراك است و ادراك حضور صورت شىء در نزد مدرك ، بلكه علم ، كه صورت مدركه بالذات است ، شأنى از شؤون نفس و طورى از اطوار وجودى اوست و متبدّل به جوهر و طبيعت را ، چون قرار و ثبات نيست ، حضور نيست و چون حضور نيست ادراك نيست . پس جسم عالم به خود و به غير خود نيست و آن كه عالم است موجودى وراى ماده است .
و به همين مبنى جسم را حيات نيست ، زيرا حيات بودن شىء است به حيثى كه ادراك كند و فاعل به اراده بوده باشد و اراده ادراك مىخواهد و ادراك علم است و علم را حضور بايد . پس حيات در ماوراى ماده است . و از اينجا معلوم مىگردد كه هر چه وحدت شىء شديدتر باشد ، حضور او قويتر و علم و حيات او شديدتر است ، تا اگر موجودى وحدت حقهء حقيقيّه دارد بايد حيات محض باشد و به تعبير تازى : هو الحى ، يعنى زندهء حقيقى و واقعى فقط اوست .
و همچنين چون ماده متفرق است و حضور و جمعيت ندارد ، لاجرم آن را جامعى بايد ، و جامع ماده نتواند بود . پس جامع ماوراى ماده است ، يعنى يكى از نامهاى ماوراى طبيعت جامع است .
و همچنين چون طبيعت ماده در تصرم و تجدد است ، اشكال و صور دلرباى انواع طبيعت را مصورى بايد و همچنين و . . . بنابراين خيلى جاى شگفت است كه كسى به احوال نشأهء طبيعت معرفت يافته باشد و نشأة ماوراى آن را كه حياتبخش و جامع و مصور آن است انكار كند . هم مادى قائل به حركت در جوهر طبيعت است و هم غير مادى ، و اگر مادى آن را انكار دارد به ادلهاى سخت استوار اثبات خواهيم كرد . كيف كان ، مطلب مذكور را بسطى بايد كه در دروس بعد عنوان مىكنيم .
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 326
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٣٢٦