مطالبى را در پيرامون آن تقرير كردهايم . اميدوارم كه اين بذرهاى معارف به ثمر رسيده باشد و پوشيده نيست كه هر منصف زبان فهم ، اگر در براهين مذكور درست غور و تأمل و تدبر كند ، حجت بر او تمام است . با اين وجود ادلهء چندى ديگر نيز عنوان مىكنيم تا به معرفت نفس بيشتر و بهتر آگاهى يابيم :
فخر رازى نامبرده يكى از دانشمندان پيشين و مؤلف كتب متعدد است . يكى از مؤلفاتش به نام مباحث مشرقيه است و در آن دوازده دليل بر تجرد نفس ناطقه آورده است . يكى از ادلهء آن ، كه نسبتا ساده و روان است ، اين است كه به فارسى نقل مىكنيم :
اگر محل ادراك قوهء جسمانيه باشد ، بايد صحيح باشد كه قسمتى از آن جسم محل آن علم باشد دون قسمت ديگر . پس آن جسم كه محل علم شد عالم است و آن قسمت ديگر جاهل . بنابراين لازم آيد كه يك شخص در يك حال هم عالم باشد و هم جاهل . اين دليل را مىشود به دليل « درس هفتاد و يكم و هفتاد و چهارم » نيز ارجاع داد و مقصود اين است كه لازم آيد يك شخص در يك حال هم عالم به علم خاص بوده باشد و هم جاهل به همان علم .
جواب سؤال درس پيش را تعقيب مىكنيم : چون ماده ، يعنى عالم طبيعت ، مطلقا پيش از حدوث نفس موجود است و نفس ، بعد از حدوث ، در تحت تدبير و تكميل كاملى ، كه مخرج او از نقص به كمال است ، مجرد و عارى از ماده و خود جوهرى مستقل و باقى مىگردد و از مفارقت بدن هلاك و زوال به گوهر ذات او راه نمىيابد چنان كه به ماده هم ، بنابراين نمىتوان روح به اين معنى را ، كه نفس ناطقهء انسانى است علت موجده و يا مبقيهء ماده دانست ، چه انفكاك معلول از علت تامه محال است و انفكاك علت تامه از معلول هم ؛ اگر چه معلول در مقام ذات علت نيست و علت به تمام تاروپود وجودى معلول اشراف و اشراق و احاطه دارد .
اما آن حقيقت كامل مكمل و مخرج نفس از قوه به فعل ، كه مسلما قبل از حدوث نفس و بعد از حدوث او با او مطلقا موجود است ، آيا مىتواند علت موجدهء ماده بوده باشد و يا ماده را علت موجدهء ديگرى است ؟ در اين مقام بايد به تفصيل
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 321
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٣٢١