مجرد ، يعنى از مرده زنده مىرويد . لاجرم مخرجى مىبايد كه از مرده زنده به در آورد ، و آن استعداد را از نقص به كمال و از قوه به فعليت رساند . در پيرامون اين مطلب مقدارى بحث مىكنيم : بسيار سؤال مىشود كه « ماده مقدم است يا روح ؟ » نمىدانيم اين پرسندگان به اقسام تقدم آگاهى ، و به معنى علت و معلول شناسائى دارند يا نه ، و فرق ميان علت و معدّ مىنهند يا نه ، و روح را مجرد و عارى از ماده و احكام آن مىشناسند يا نه .
البته انسان مايهء نخستينش از ماده است و سلالهء آن است يعنى خالص و بيرون كشيده از گل است . ولى آيا اين سلاله علت تامه است يا معدّ ؟ دانهء گندم مادهء است و از ماده روييده و به تحول احوالش كمكم غذاى انسان مىگردد . اما غذاى بدن او مىگردد نه غذاى انسان بما هو انسان ؛ و اگر گفته شود كه گندم انسان شد ، از روى توسع در استعمال و مسامحه در تعبير است . ملاى رومى در اواخر دفتر اول مثنوى گويد :
گندمى را زير خاك انداختند * پس ز خاكش خوشهها برساختند
بار ديگر كوفتندش ز آسيا * قيمتش افزود و نان شد جان فزا
باز نان را زير دندان كوفتند * گشت عقل و جان و فهم سودمند
اين مطلب را اگر چه آن جناب در مقام افزودن قدر و قيمت هر چيز بر اثر ديدن سختيها و پيمودن نشيب و فراز زندگى آورده است ، و لكن در حقيقت آيا دانهء گندم عقل و فهم و جان سودمند گشت يا اين كه استحاله شد و غذاى بدن گرديد ؟ معقول نيست كه بگوييم ماده از ميان برداريم ؛ چه جهان هستى بدون ماده نمىشود ، چنان كه ماده بدون جهان ماوراى خود صورتپذير نيست . ولى در جواب سؤال مذكور كه « ماده مقدم بر روح است يا روح مقدم بر ماده ؟ » بايد گفت كه اين سؤال را تجزيه و تحليل كنيم و ببينيم سائل كدام نحو تقدم و روح به چه معنى را اراده كرده است ؟ اگر تقدم علّى را مىگويد كه عمده همين تقدم است ، بنابراين ماده بايد علت تامهء پيدايش روح بوده باشد ؛ چه اين كه علت تامه آن است كه معلول هيچ گاه بر او غالب و فائق