تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
پرتقال گفت . من از خوشحالى بيدار شدم و شبانه برخاستم و چراغ را روشن كردم و دفترم را برداشتم و آن دو بيت را يادداشت كردم كه مبادا از يادم برود . بعد از آن ، چراغ را خاموش كردم و خوابيدم . صبح كه از خواب برخاستم ، ديدم آن دو بيت را در خاطر ندارم . خيلى خوشوقت بودم كه ديشب تنبلى نكردم و يادداشت كردم . به سراغ دفتر رفتم ، چند بار آن را ورق ورق كردم و چيزى نيافتم ، تا پدرم رحمه اللّه ، از حال من آگاه شد . ماجرا را به او باز گفتم . گفت : « فرزندم ، آن كه برخاستى و چراغ روشن كردى و در دفتر ضبط كردى همه در خواب بود . خواب ديدى كه بيدار شدى و در خواب بودى » . باز باورم نشد و دفتر را ورق مىزدم تا بالاخره تسليم نظر پدر شدم . همچنين كسى كه مبتلاى به بيمارى ماليخولياست ، از كارها و حرفها و فرياد و فغانش مىفهميم كه حيوانات درنده‌اى به او حمله مىكنند و يا آتشى هولناك به سوى او شعله‌ور است و يا مردم به او سنگ مىزنند و دنبالش مىكنند و . . . ، كه ناگهان از ترس و بيم رو به فرار مىگذارد و به جايى پناه مىبرد كه از دست آنها رهايى يابد ، و همين كه در آنجا قدم نهاد مىبيند كه آنچه از او مىگريست و مىگريخت همه در آنجا حاضرند و باز مىگريزد و به گوشه و بيغوله‌اى ديگر خود را مىرساند و باز مىبيند همهء آنها در آنجا جمع‌اند ؛ و گاهى با دست خود به سمتى اشاره مىكند كه درنده‌اى چنين و چنان دارد مىآيد و گاهى از وحشت فرياد مىكشد كه فلانى مرا مىترساند و يا قصد كشتن من دارد ؛ و از اين گونه امور كه ما مىدانيم همهء اينها در خود اوست ، ولى آن بيچاره گمان مىكند كه در بيرون اوست ؛ و اگر مىدانست كه آنها همه از اوست و در اوست و با اوست ، هيچگاه فرار نمىكرد ، چه هيچ كس نمىتواند از خودش فرار كند : هر جا كه باشد خودش است . و همچنين ما ، كه خودمان را ديوانه نمىدانيم بلكه فرزانه مىپنداريم ، گاهى چنان سرگرم محاورهء خيالى با اين و آنيم و با او گفت و شنود داريم كه ديگرى ما را يك فرد ماليخوليايى به حساب مىآورد ؛ و دور نيست كه در اين محاورات خيالى ، گاهى طرف مقابل براى شخصى كه سرگرم گفت و شنود با اوست متمثل شود ولى
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 313 | حسن حسن زاده آملى