حقيقت ادراكات نفس است ، ولى سخن در اين است كه حواس به تنهايى نمىتوانند بدانند كه محسوس در خارج موجود است يا نه . مثلا حس لامسه حرارت را ادراك مىكند ، ممكن است كه اين حرارت از خارج باشد و ممكن است از داخل ، كه مثلا تب عارض بدن شده باشد . خلاصه كار لامسه جز احساس نيست ؛ اما ادراك اين كه شىء حار مثلا از خارج است ، كار موجود ديگر است و آن جز نفس ناطقه نتواند بود .
همچنين دست ، وقتى چيز سنگينى را حمل كرده است ، فقط از ثقل آن منفعل مىشود ؛ اما ادراك اين كه اين كيفيت ثقل به سبب جسم ثقيل در خارج است از عهدهء حس بيرون است ، نظير فهميدن قرب و بعد صوت كه از عهدهء سمع خارج است ، چنان كه در درس هشتادم مبرهن شده است . پس شخص لبيب متنبه مىگردد كه نفس را نشأهاى ديگر غير از عالم اجسام مادى است و همهء اشياء ادراكى اعم از مبصرات و مسموعات و مشمومات و مذوقات و ملموسات و غيرها در او يافت مىشود ، بدون اين كه او را مادهء جسمانيهء حامل صور و كيفيات آنها بوده باشد .
درس هشتاد و چهارم
از درس گذشته دانستهايم نفس ناطقه حاكم است كه محسوسات بالعرض ما مطلقا در خارج موجودند ، نه خود حواس حاكم بوده باشند ، اگر چه معدات و وسائل ربط نفس به خارجاند . توضيحا مىافزاييم كه مثلا ما آنچه را در خارج مىبينيم سطوح اجسام است ولى از كجا مىدانيم كه جسم در خارج موجود است و آن را حجم است ؟ مگر بگوييم كه به تجزيهء اقطار و ابعاد اجسام و به توزين و ادراك ثقل آنها ، از راه تجربه ، به دست آوردهايم . باز سخن از تجربه پيش مىآيد كه آزمودن كار كدام قوه است ؟ و دانستيم كه هر يك از حواس مخصوص به ادراك محسوسىاند و لا غير . پس تجربه كار حقيقتى وراى حواس است و آن جز كار نفس انسانى نتواند بود .
يكى از مطالب بلند درسهاى اخير اين بود كه نطفه تخم حيات است و از ماده