عالم ماوراى طبيعت را به اعتبارى ملكوت مىنامند و عالم طبيعت را ملك . در بند سى و يكم و سى و دوم باب سيزدهم انجيل متى آمده است كه عيسى بن مريم عليهما السّلام ، مثلى براى مردمى زده گفت : ملكوت آسمان مثل دانهء خردلى است كه شخصى گرفته در مزرعهء خويش كاشت و هر چند از ساير دانهها كوچكتر است ولى چون نمو كند بزرگترين بقول است و درختى مىشود چنان كه مرغان هوا آمده در شاخههايش آشيانه مىگيرند . فطرت و اقتضاى ذاتى اين دانه كه در نطفهء انسانى تعبيه شده است اين است كه به همهء موجودات دار هستى دست يابد و علم بدان پيدا كند و جهانى روحانى و انسانى جهانى شود .
هر آن كس ز حكمت برد توشهاى * جهانيست افتاده در گوشهاى
اين بدين خردى موجودى گردد كه به بزرگى همانند او نبود .
مردم از اين كه كسى به مقام بلند حكمت رسيد و به اسرار خلقت دست يافت و دفتر وجود هر يك را فهميده ورق زد ، تعجب مىكنند ؛ ولى تعجب در اين است كه چه رهزنى براى ديگران پيش آمد كه از رسيدن به آن مقام باز ماندند ؟ ! اگر چشم مىبيند ، جاى حرف نيست ؛ ولى آن كه نمىبيند حرف در اوست كه چه آسيبى به دو روى آورده است كه ديدگان را از دست داده است .
چگونه اين فرو رفتگان در لجنهاى هوا و هوس و محكومين به احكام ماده و طبيعت از هستى بوالعجب خويش غافل ماندهاند و خود را فراموش كردهاند ! شگفتا كه انسان آغاز او از دانهاى مادى و منطبع در طبيعت است و انجام او گوهرى عارى از ماده و احكام آن و مسلط بر طبيعت است ! چگونه از ماده ، مجرد روييده و از مرده زنده بدر آمده است ! اين چه دانهاى است كه تخم حيات است و روح مىروياند و وعاء علم به بار مىآورد و به اصطلاح علمى ، جسمانية الحدوث و روحانية البقاء است ! اين چه مايه و استعدادى است كه گويا و خوانا و نويسا مىشود ! شگفتتر اين كه آن چه قوه است كه او را از قوه به فعل مىرساند ، و مكمّل و مخرج او از نقص به كمال است ، و از مرده زنده بدر مىآورد ؟