درس هشتاد و دوم
شناسا شدهاى كه قسمت شناس قسمتپذير نبود ؛ و نفس حامل بدن است نه بدن حامل او چنان كه اكثر مردم ظاهر بين مىپندارند ؛ و نفس است كه مدبر بدن و متصرف اوست ، و بدن مسخر و تابع اوست : به هر سويى كه مىخواهد او را مىبرد . كلامى از شيخ رئيس در اين موضوع به طور اجمال در درس 27 نقل كردهايم و اكنون گفتارش را به تفصيل نقل مىكنيم . عبارتش را جناب حكيم سبزوارى در تعليقهاش بر اول فصل چهارم باب هشتم جلد چهارم اسفار ( ص 109 چاپ سنگى ) « 1 » نقل كرده است :
مردم به علت اين كه حسّ بر آنان غالب است وقتى كه مىبينند مغناطيس يك مثقال آهن را جذب مىكند از آن شگفتى مىنمايند و آن را غريب مىشمارند ، و از جذب نفوسشان مر ابدان طبيعتشان را به سوى راست و چپ و بالا و پايين تعجّب نمىكنند ، كه گاهى بدن ساكن و گاهى در حركت و گاهى مىدود و گاهى مىافتد و گاهى اوضاع دگر بدان مىپيوندد ، چنان در تحت قدرت نفس است كه گويى ، گويى در تحت چوگان ، و برگها و شاخههايى در تحت باد است . اين بود گفتار شيخ .
آرى چنان حس بر مردم غلبه كرد كه به كلى خودشان را فراموش كردهاند و از كمال انسانى باز ماندهاند ، چنان محكوم و مغلوب حس شدهاند كه ظاهر به زينت آرايش و پوشاك نيك پيراسته و آراسته و باطن به انواع جانوران درنده و گزنده انباشته ؛ زبان در دهان به سان مار و كژدم زننده و گزنده ؛ خيال همچو ديوانگان سودائى ؛ آمال و آرزوها مانند اژدرهاى گرسنه از هر سو دهان باز كرده . اين ظاهر بينان ساختن و پرداختن صورى را كمال انسانى دانستهاند و از جمال معنى
هامش
( 1 ) . انّ النّاس لكون الحسّ عليهم غالبا إذا رأو انّ المغناطيس يجذب مثقالا من الحديد صاروا يتعجّبون منه و طفقوا يستغربونه و لم يتعجّبوا من جذب نفوسهم ابدانهم الطّبيعيّة الى الميمنة و الميسرة و الصّعود الى فوق و الهبوط الى اسفل فقد يسكن و قد يتحرّك و قد يعدو و قد يصرع و قد يلحقه اوضاع آخر بحيث انّه مسخّر تحت قدرتها كالكرة تحت الصّولجان و الأوراق و الأغصان تحت الريح .