تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
مدرك معلوم است و علم مطلقا از ماوراى طبيعت است و وعاء آن بايد از سنخ وى باشد كه غذا و مغتذى مسانخ هم‌اند ؛ و دانستى كه يكى از معانى صورت حقيقت است و نفس ناطقه حقيقت علم را ادراك مىكند ، و هر بسيط اين چنين است ، و بسيط است كه قابل صورت علم است و علم به او قائم ، پس خود گوهرى است قائم به ذات خويش . و شيرينتر از جملهء فوق اين است كه دربارهء بسيط بودن حقيقت ذات مردم فرمود : « درست شد كه جوهر جسم نيست از بهر آن كه جسم قسمت‌پذير بود و او قسمت شناس است نه قسمت‌پذير ، كه قسمت شناس قسمت‌پذير نبود » . اين كه فرمود : « قسمت شناس قسمت‌پذير نبود » علتش اين است كه شناسائى دانش است و قسمت شناس دانشمند است ، و دانستى كه محال است ماده وعاء علم بوده باشد و آن كه وعاء علم ، يعنى حامل و قابل بلكه مدرك آن است موجودى وراى ماده است ، از جسم و جسمانيات نيست ، خارج از طبيعت و احكام آن است و به همان تعبير شيوا و رسا بسيط است ، و چنين موجود بسيط ، كه دانا و قسمت شناس است ، جسم و اعراض و احوال وى نيست تا قسمت‌پذير بود ؛ پس هيچ مناسبتى جسم را با بسيط نيست . چه نسبت خاك را با عالم پاك ! و به راستى يكى از ادلهء محكم و مبرم بر تجرّد نفس ناطقه اين است كه قسمت شناس قسمت‌پذير نيست . آن كه در اول فرمود : « حدّ جسم آن است كه او را طولى و عرضى و عمقى باشد » يعنى قابل اين ابعاد است و گرنه كره را بالفعل طول و عرض نيست و آن كه در آخر فرمود : « پس آن جوهر را از صفت اجسام مهذّب بايد داشتن ؛ و بدين صفت گفتن آن است كه تصرف نمىماند كه او را باشد الّا با جنس خويش » اگر در عبارت تصحيف راه نيافته باشد معنى آن اين است كه آن جوهر مهذّب از صفات اجسام آنچه را كه تصرف كرده است ، از مادى و معنوى ، آن تصرفى كه در حقيقت از آن اوست و براى او باقى مىماند تصرفات معنوى ، يعنى علوم و معارف است كه به حكم تسانخ و تجانس بين غذا و مغتذى از جنس نفس ناطقه‌اند .