اين كه نفس جوهر است و از جنس جسم نيست نقل مىكنيم :
حكيم نامبرده رسالهاى وجيز و عزيز موسوم به درخواست نامه نوشته است كه در 1315 ه ش در تهران به طبع رسيده است در آغاز آن گويد : « چنين گويد ابو الفتح عمر الخيامى كه چون مرا سعادت خدمت صاحب عادل فخر الملك بن مؤيد الملك ميّسر گشت و قربت اختصاص داد ، به هر وقتى از اين داعى يادگارى خواستى در عالم كليّات . پس اين جزء بر مثال رساله از بهر درخواست انشا كرده شد ، اگر اهل علم و حكمت انصاف بدهند دانند كه اين مختصر مفيدتر از جملهء مجلّدات است . » عبارتش در اين كه نفس جوهر است و از جنس جسم نيست اين است ( درخواست نامه ، ص 7 و 8 ) :
معلوم است كه جسم را با بسيط هيچ مناسبتى نيست ، و حقيقت ذات مردم بسيط است ناقسمتپذير ، و جسم قسمتپذير است ؛ و حدّ جسم آن است كه او را طولى و عرضى و عمقى باشد و اعراض ديگر ، چون خط و سطح ، به دو قائم است . « 1 »
و حدّ بسيط آن است كه مدرك اشياست و صورت علم را قابل است ، و او نه نقطه و نه سطر و نه سطح « 2 » و نه جسم است و نه از جمله اعراض ديگر ، چون كميت و كيفيت و اضافه و اين و متى و وضع و ملك و ان يفعل و ان ينفعل ؛ از اين هيچ نيست ، اما جوهر است به ذات خويش قائم .
و برهان آن كه جوهر است ، آن است كه صورت علم به دو قائم است و علم به عرض ؛ و عرض به عرض قائم نباشد الّا به جوهر . درست شد كه جوهر جسم نيست از بهر آن كه جسم قسمتپذير بود و او قسمت شناس است نه قسمتپذير ، كه قسمت شناس قسمتپذير نبود ، پس آن جوهر را از صفت اجسام مهذّب بايد داشتن ؛ و بدين صفت گفتن آن است كه تصرف نمىماند كه او را باشد الّا با جنس خويش .
هامش
( 1 ) . در اصل نسخه : و اعراض ديگر چون خط و سطر كه به دو قائم است .
( 2 ) . در اصل نسخه : بدون ( و نه سطح ) .