مخالف طبع تندرست است ، و همه انسانند و در انسانيّت خلافى بين آنان نيست ، اگر چه در اين احوال جسمانى با هم اختلاف دارند ؛ پس اگر نفس وجود نداشته باشد اينان در چه معنائى با هم يكسانند و همه انسانند ؟
اگر بگويد : آن روح است كه شما آن را نفس مىناميد ، در جواب گوييم كه در لفظ و عبارت ، دعوا و مشاجره نداريم و عمده اتفاق در معناست . حال مىپرسيم كه آيا اين روح جوهر است يا عرض ؟ اگر عرض است لازم آيد كه جسم فاعل اين همه افعال انسانى باشد ؛ چه اين كه عرض در خارج ، استقلال وجودى ندارد و بدون موضوع تحقق نمىيابد ، لذا همواره در كنف جوهر ، خود را ارائه مىدهد ، و جسم در افعال خود وضع و محاذات مىخواهد يعنى بايد بين فاعل و منفعل وضع و محاذات خاصى باشد تا اين كه فاعل در منفعل تأثير كند و در دروس گذشته به بطلان اين پندار در افعال نفسانى اشارتى رفت و به تفصيل نيز بحث خواهد آمد .
پس نفس جوهر است نه عرض و وراى جسم است نه جسم .
اين درس را در حقيقت از آداب النفس عالم بزرگوار جناب عيناثى ، كه از اعلام قرن يازدهم هجرى است ، از عربى نقل به ترجمه كردهايم ( ص 177 ، ج 2 ، ط طهران 1380 ه ) .
درس هشتادم
تاكنون در اين كه نفس عارى از اوصاف طبيعت و نشأة مادّى است و جوهرى وراى عالم طبيعت است براهين متعدد تحرير و تقرير كردهايم ؛ در اين درس دليل ديگر نيز در اين مطلب مىآوريم . از تعدّد عنوان ادلّه ، غرضى چند در كار است :
يكى اين كه موضوعى كه در پيرامون آن بحث مىكنيم خيلى مهم است ، چنانچه در دروس گذشته گفتهايم معرفت نفس باب جميع سعادات و دروازهء بزرگ از جهان طبيعت به عوالم بيكران ماوراى آن است و آن كه خويشتن را به درستى شناخت بزرگترين دفتر كتابخانهء هستى را فهميده تمام كرده است ؛ و هر كس اين معمّا را حلّ