تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
به بيان دليل بپردازيم ؛ هر چه را كه ما ادراك كرده‌ايم آن مدرك ما خواه محسوس و خواه غير محسوس بايد در حالت ادراك امر موجودى نزد مدرك باشد يعنى مدرك بايد آن مدرك را بيابد تا بتوانيم بگوييم كه آن را ادراك كرده است . در اين نكته دقّت بفرماييد ، باز به عبارت ديگر تحرير مىكنم كه درست به مقصود برسيد : ادراك يك نحو يافتن و رسيدن است ، ولى نه هر يافتنى و رسيدنى ، يعنى تا انسان چيزى را در ذات خود نيافته است و بدان نرسيده است بلكه به حقيقت ، آن نشده است در واقع آن را نيافته است و بدان نرسيده است و داراى آن نيست ، اگر چه به توسّع در تعبير هر چه را كه انسان به دست آورده است مىگويند آن را يافته و بدان رسيده است اما نمىتوان گفت آن را ادراك كرده است . مثلا كالايى را به دست آورده است و داراى آن هست ولى اين دارائى ادراك آن نيست . اگر چه حقيقت را بخواهى داراى آن كالا هم نيست و اين دارائى مجازى است كه به او اسناد داده شد . آنگاه داراى چيزى است كه از آن او شد و او شد كه كسى نمىتواند آن را از او بستاند و يا حادثه‌اى آن را از او بگيرد . گويند دانشمندى را با دولتمندى در گرمابه اتفاق ديدار روى داد . دانشمند گفت من آنچه آموختم با خود آوردم ، تو آنچه اندوختى با خود آوردى ؟ چنين ادراكى كه انسان با حفظ عنوان انسان آن را ادراك كرده است ، همان علم است كه علم و ادراك اگر چه در لفظ مختلفند ولى در معنا متحدند و هر دو به يك معنا دلالت دارند . پس آنچه را كه گوهر ذات ما يافته است آن در حقيقت مدرك ما و علم ما و معلوم بالذّات ماست در مقابل معلوم بالعرض . معلوم بالعرض آن اشياء خارجى است كه نفس به نحوى از انحاء به واسطه و اعداد قواى حسّى به آنها تعلق گرفته است و به وزان آنها علم در صقع نفس حاصل شده است ؛ اما نحوهء حصول آن چگونه است ، اين زمان بگذار تا وقت دگر . و خود آن شىء خارجى ، معلوم بالذات انسان نيست . چنان كه گفته‌ايم ، معلوم بالذات آن حقيقتى است كه انسان در ذات خود واجد آن است بلكه در حقيقت آن است ، مثلا دست بر يك قطعه سنگ سرد و زبر نهاده‌ايم ، آنچه را كه انسان بواسطهء قوهء حاسّه