تا ز قاروره همى بينند حال * كه ندانى تو از آن رو اعتدال
هم ز نبض و هم ز رنگ و هم ز دم * بو برند از تو به صد گونه سَقَم
در هر صورت ، از اوضاع و احوال طبيعى انتقال به زمان قبل و بعد شدن چگونه است ؟ و اين كه منتقل مىشود كيست ؟ ماده چگونه از موطن خود احاطه به موطن ديگر پيدا مىكند ؟ و حال اين كه هر طبيعت را موطن و مكان و حيّز بخصوصى است .
و اين انسان است كه از زمان حال به آتيه انتقال مىيابد ، و حدسهاى علمى و نتايج فكرى دارد و از گذشته و آينده خبر مىدهد ؛ لااقل خوابهاى با تعبير كه مىبيند كه در زمانهاى پيش از آن به وقوع رسيده است و يا بعد به وقوع مىرسد . با اين كه گذشتهها گذشت و آينده هنوز نيامده و از هيچ يك خبر نداشت و ندارد و مادّه هم در جاى خود است ، چگونه به زمانى كه ظرف بود او و جايى كه مكان طبيعى او نيستند مىتواند بوده باشد ؟ و به عبارت ديگر چگونه جسم طبيعى را در حال واحد بيش از يك زمان و يك مكان مىتواند بوده باشد ؟
و ديگر اين كه علم به آينده ، جبلّى طبيعت اين شخص انسان نيست و گرنه همواره بايد به آن وقايع قبل و بعد آگاه باشد و حال اين كه نيست . و اكنون كه در خواب يا بيدارى بدان آگاه شد و علم به آن پيدا كرد اين علم در كجا ثبت بود و چه كسى به اين شخص انسان داده است ؟ يا وى چگونه از آن گرفته است ؟
و دانستى كه مادّه وعاى علم نمىتواند بوده باشد و در تأثير و تأثر جسم و جسمانى ، وضع و محاذات شرط است . پس انسان گيرنده و آن حقيقت دهنده عارى از حدود و نواقص ماده و ماديات و ديگر احكام آنهايند ، و مجرد از احياز و اوضاع و محيط بر زمان و مكان مىباشند . فقط موجود عارى از ماده و احكام آن است كه محيط بر آنهاست و بر همهء آنها اشراف دارد و پابند به حدود و قيود نيست و براى او خواب و بيدارى نمىباشد ، به اين معنا كه هميشه به خود آگاه است و عالم و شاعر به خود است و مىتواند از عالم علم فرا بگيرد و از علل به