خلاصه اين كه : اگر دانش در جزئى از جسم قرار گيرد بايد تنها آن جزء دانا باشد نه ديگر اجزاء و حال اين كه دانايى صفت جملگى انسان است و به محل مخصوصى اختصاص ندارد .
اين دليل اگر چه به صورت كوتاه است و لكن در معنا بسيار بلند است ، به قول حافظ شيرين سخن : به لفظ اندك و معنى بسيار . در اين جمله كه گفتيم : دانايى صفت جملگى انسان است دقت بفرماييد كه اين « جملگى » چيست . در دروس پيشين ، هم مغايرت نفس را با بدن ثابت كردهايم و هم وحدت آن را و هم تجرد آن را از ماده . در فهم حقيقت « جملگى » از درس بيست و يكم و بيست و دوم ، كه در اثبات مغايرت نفس با طبيعت تن به دو دليل تجربى بوده ، كمك بگيريد تا ببينيد كه اين « جملگى و تمامى » كيست كه مىگويد من دانايم ؛ و هم اكنون با فى الجمله توجه به خودتان در اسناد و نسبت مذكور بينديشيد . اين « جملگى » شامل دست و پا و دندان و زبان نيست ، ناخن و انگشت از اين جملگى بركنارند ، گوش و بينى در آن شركت ندارند ، و همچنين ديگر اعضاى تن از اين جملگى بدورند و مع ذلك تو دانايى . حال بفرماييد اين « دانايى » صفت چيست و آن « جمله » كدام است ؟
صفت علم به عنوان مثال ياد شد چه در همهء صفات نفسانى دليل مذكور جارى است . بنگر كه چون به ديدار دوستى شادى به تو دست داد و مىگويى شاد و خرسندم ، اين شادى و خرسندى در كدام عضو توست و در كجاى تو قرار دارد ؟
سخن در اين نيست كه آثار شادى در چهره و بدن هويدا مىشود سخن در جاى خود شادى است . چون انسان خشم كرده است و يا از چيزى شادمان شد بر اثر ارتباطى شگفت كه بين نفس و بدن است آثار صفات نفسانى در بدن ديده مىشود و از ظاهر وى فهميده مىشود كه حالت خشم به او دست داد و يا ترس و بيم به او روى آورد ، ولى صفت خوف و صفت غضب و صفت بهجت و سرور و نظائر آنها ديده نمىشوند و در هيچ عضوى از اعضاى ظاهر و باطن بدن جا ندارد بلكه انسان به جملگى و تمامى خود آن را داراست و سخن ما اين است كه انسان مىگويد من
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 275
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٢٧٥