كردهايم كه نفس ناطقهء انسانى بذاته عارى از ماده و احكام آن است و موجودى است وراى طبيعت . و همچنين است مخرج او از قوه به فعل . و باز هم چندين دليل در اين موضوع مىآوريم . اين همه اصرار و ابرام ما در تجرد نفس و مخرج او اين است كه دانسته شود انسان همين بدن مادى نيست و به ويرانى و تباهى آن ، تباهى و نابودى به نفس ناطقه روى نمىآورد زيرا كه وراى طبيعت است و بعد از اين عالم طبيعت خبرى هم هست .
اين مطلب در سير علمى ما يكى از بزرگترين كتل و گردنههاست كه بدان رسيدهايم و اميدواريم كه با تمام اطمينان خاطر و كمال آرامش بدون هيچگونه اضطراب و وحشت از آن بگذريم . اين كه گفتم اين مطلب از بزرگترين كتلهاى مسير علمى ماست بدين جهت است كه اين سوى گردنه طبيعت و مادّه است و آن سوى آن ماوراى طبيعت . مادّيون نتوانستند از اين گردنه بگذرند منتها سير عملى آنان تا پاى اين گردنه است . به زبان قرآن كريم
ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ
. « 1 » لذا انكار ماوراى طبيعت كردهاند و گفتهاند دار هستى تا به همين گردنه است و بعد از آن خبرى نيست . از ادلّهاى كه اقامه كردهايم و مىكنيم تصديق مىفرماييد كه اين فرقه به جاى اين كه ضعف و ناتوانى خود را اظهار كنند در پى انكار برآمدند . و در حقيقت انكارشان اظهار عجز و خوارى آنان است . آرى آرى اين گردنهاى است كه گذشتن از آن كار آسانى نيست و به راستى خيلى صعب العبور است . آن كه بخواهد سستى و بيچارگى خود را پوشيده بدارد و انصاف و وجدان را زير پاى بگذارد بهترين كار براى او اين است كه بگويد پس از اين گردنه خبرى نيست تا به خيال و پندار خود آسوده زيست كند .
اينان مىگويند چون بعد از اين گردنه خبرى نيست انسان همين جثّه و اندام است ؛ وقتى كه مرد پاشيده شده است و تمام گشته است . بنابراين ماديون پابند به
هامش
( 1 ) . نجم / 53 : 30 .