شعور و اراده و اختيار ندارد . و حيات و علم و شعور و قدرت و سمع و بصر و ديگر معانى و حقائق در آن يك گوهر مفارق جمعاند ؛ و يك جوهر است كه مفاهيم و معانى همهء اين الفاظ بر وى صادق است و تكثّر بالذّات در آن راه ندارد و اوست كه نگهدار مادّه است و آن را به هر صورتى كه بخواهد در مىآورد و تركيب و تأليفش مىدهد و موجودات عالم مادّه بدون گزاف به هر شكل و صورتى كه هستند پرتوى از اويند و نسبت به او چون سايه به صاحب سايه مىباشند و به حقيقت در دار هستى شعور مقدم است . اكثر اين مطالب اكنون مانند فهرستى است كه بازگو كردهايم و تا حدى حجاب از روى برخى از آنها برداشته شد و ديگريها نيز يك يك با نور برهان روشن مىشود و پردهء شك و ترديد از چهرهء جانفزاى آنها بر كنار مىرود و با ديدهء بينا طلعت زيباى دلرباى آنها را ديدار خواهيم كرد . نيكبخت آن كسى است كه روان روشن به دست آورد و از معارف و اسرار دار هستى آگاهى يابد كه به حقيقت ، عالم علم انباشته روى هم است . ببينيم تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد .
درس هفتاد و يكم
اين درس نيز در تقرير دليلى در تجرد نفس ناطقه و تجرد برزخى خيال است . در درس قبل گفتهايم اجتماع ضدّين در محلّ واحد جسمانى صحيح نيست و در نزد نفس دو ضد اجتماع مىكنند ، و از آن نتيجه گرفتيم كه نفس وراى طبيعت و ما فوق عالم جسم و جسمانى است . در اين درس سخن ما اين است كه اقتران متقابلين بلكه متضادّين در يك جسم صحيح است و اين اقتران در نفس صحيح نيست ؛ پس نفس ، جسم و جسمانى نيست .
در تحرير آن گوئيم كه مىدانيم جسم واحد قبول انقسام مىكند و لو انقسام فرضى ، پس مىشود كه در زمان واحد جسمى يك قسم و يك طرف آن مثلا سياه باشد و قسم ديگر آن سفيد كه ابلق باشد يعنى سياه و سپيد كه به پارسى سره ، پيسه گويند ؛ سعدى گويد :