ارض ، كه دو خط مذكور يكى از مركز آن و يكى بر سطح آن از موضع ناظر به مركز كوكب عبور مىكنند . الف ) موضع ناظر ؛ ب ) مركز زمين ؛ ج ) موضع كوكب .
غرض اين كه انسان در ادراكات خود اشباحى را مثلا كهكشان را ادراك مىكند كه محيط بر زمين و هوا بلكه بر منظومهء شمسى و ما فوق آن است ، و به فرض محال اگر هوا هم برخى از محل تمثّلات صور ادراكى آدمى مىبود باز گنجايش همهء مثالهاى ادراكى وى را نداشت و اگر هوا به معنى فضا بدانيم و هوا را به عنوان مثال بگيريم باز همين سخن پيش مىآيد .
دليل ديگر در تجرد برزخى خيال و تجرد نفس ناطقه : ما حكم مىكنيم كه سياهى ضدّ سفيدى است و داور ميان دو چيز بايد آن دو را نزد خود حاضر داشته باشد ، پس سياهى و سفيدى نزد ذهن حاضرند و بديهى است كه اجتماع دو ضدّ در يك محلّ جسمى و مادّى محال است . پس آن داورى كه سواد و بياض نزد او اجتماع كردهاند جسم و جسمانى نيست . و اين صور جزئيه ( مثلا اين سواد جزئى در اين موضوع مادى و اين بياض جزئى در اين موضوع مادى ) امتناع از كليت و شركت دارند پس مدرك آنها عقل نيست زيرا كه عقل مدرك كليات است . پس بايد مدرك آنها قوهء خيال باشد و از اين بيان نتيجه حاصل مىشود كه علاوه بر اين كه نفس جوهرى است وراى طبيعت ، قوهء خيال كه شأنى از شؤون آن است تجرد برزخى
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 259
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٢٥٩