پس بقاى نفسى كه در مرتبهء عقل است بعد از بوار و خرابى بدن نيز به طريق اولى خواهد بود . و چون هر يك از قوهء خيال و قوهء عاقله ، بلكه قواى نفس مطلقا مراتب شدت و ضعف دارد ، هيچ نفس انسانى بعد از ويرانى بدن زوال نمىيابد و براى هميشه باقى و برقرار است ؛ فقط به خرابى بدن ، اوصاف و احوال مادى بدن ، كه سارى در بدن و عارض بر وى بودند ، فاسد مىشوند . خلاصه ، نتيجه اين شد كه روح انسان پس از ويرانى بدن تباه نمىشود .
حال در اين نتيجه خوب دقت بفرماييد تا بىدغدغه اعتراف كنيد كه چون روح از ماوراى طبيعت است هيچ گاه طبيعت بر وى دست نمىيابد . به عبارتى روشنتر اگر كسى طعمهء آب يا آتش يا درندهاى شد ، آن حقيقت ماوراى طبيعت كه گوهرى منفصل و مفارق از ماده است طعمهء آن شده است . هيچ گاه ماوراى طبيعت خوراك طبيعت نمىشود بلكه طبيعت در دست تصرف و اقتدار اوست ، چنان كه بدن در قبضهء روان است . به مثل روان سوار است و تن سوارى . مادى به ظاهر سوارى بيند و همهء افعال به ظاهر صادر از او را به او نسبت دهد و از باطن او كه سوار است بىخبر است . همان است كه ملاى رومى در آخر دفتر چهارم مثنوى گويد : مورى بر كاغذ مىرفت ، نوشتن قلم ديد قلم را ستايش كرد ؛ مورى ديگر كه تيز چشمتر بود گفت :
ستايش انگشتان كن كه اين هنر از ايشان بينم ؛ مورى ديگر كه از هر دو چشم تيزتر بود گفت : ستايش بازو كن كه انگشتان فرع ويند .
موركى بر كاغذى ديد او قلم * گفت با مور دگر اين راز هم
كه عجائب نقشها آن كِلك كرد * همچو ريحان و چو سوسن زار و وَرد
گفت آن مور اصبَع است آن پيشهور * وين قلم در فعل فرعَست و اثر
گفت آن مور سِيُم از بازو است * كِاصبَع لاغر ز زورش نقش بست
همچنين مىرفت بالا تا يكى * مِهترِ موران فَطِن بود اندكى
گفت كز صورت مبينيد اين هنر * كان به خواب و مرگ گردد بىخبر
صورت آمد چون لباس و چون عصا * جز به عقل و جان نجنبد نقشها