مىبايست به تفرق و تقطّع هوا ، نفوس ما دردناك شود و مىبايست شعور ما به تغييرات هوا مانند شعور ما به تغييرات ابدان ما باشد . پس روشن شد كه محل اين صور امرى غير جسمانى است و آن نفس ناطقه است ، پس ثابت شد كه نفس ناطقه مجرد است .
اين بود تقرير حجتى كه افلاطون در تجرد نفس ناطقه بدان اعتماد كرده است . و چنان كه گفتيم اين حجت دليل بر تجرد نفس ناطقه است از آن رو كه قوهء خيال شأنى از شؤون نفس است و اثبات تجرد برزخى خيال تجرد نفس ناطقه است در موطن خيال . خلاصه اين كه اين دليل و نظائر آن « مفارق عقلى » بودن نفس را اثبات نمىكند تا اعتراضى پيش آيد كه مثلا صورت خياليه مقدار و شكل دارد پس چگونه نفس را مجرد دانستهايد .
فائده : در درس شصت و ششم گفتهايم كه قوهء خيال دستگاه عكاسى نفس ناطقه است ، و چون كار اين قوه صورتگرى است در كتب فلاسفه از آن تعبير به مصوّره شد ( ص 51 ج 4 اسفار قوة الخيال و يقال لها المصوّرة الخ ) .
درس شصت و هشتم
در درس پيش به تجرد برزخى قوهء خيال آشنا شديم و دليلى بر اثبات آن آورديم و چند دليل ديگر نيز مىآوريم ؛ اگر چه يك دليل محكم و برهان مسلم در اثبات مدعى كافى است .
يكى از نتايج و فوايد اين بحث در تجرد برزخى خيال كه بسيار اهميّت دارد اين است كه اگر نفسى به مرحلهء تجرد عقلى و يا فوق تجرد نرسيد و در حد و مرتبهء خيال از بدن بر كنار شد تباه نمىشود چه اين كه خود گوهرى است غير مادى و انقطاع او از ماده موجب فساد او نمىگردد ، چنان كه اگر به مرتبهء تجرد عقلى و يا فوق تجرد رسيد موجودى مفارق از ماده است مطلقا ؛ و البته گوهرى برتر از آن نفسى است كه در حد خيال است .