اين سخن فارابى در عين حال كه ساده و روان مىنمايد مطلبى است كه هر چه در راه نفس شناسى پيشتر برويم بيشتر به استوارى و بلندپايگى آن پى مىبريم .
شايد سؤالى در اين بحث پيش آيد كه بهتر اين بود بدوا دليل بر وجود قوهء خيال اقامه شود و سپس در تجرد و يا عدم تجرد آن سخن رود . البته اين سؤالى بجاست و در دروس آتيه در قواى باطنه بحث خواهيم كرد . ولى هر كس اندك التفاتى به ادراكات باطنى خود بنمايد در مىيابد كه وى اشباح اشيا را در خواب و بيدارى با همان طول و عرض و بعد و حجم و ديگر عوارض مادى آنها ادراك مىكند ، لاجرم قوهاى دارد كه قدرت اين گونه ادراكات را دارد چنان كه سامعه اصوات را و شامه بوها را . و اكنون سخن ما اين است كه اين قواى ظاهر و باطن كه هر يك از آنها يك نوع ادراك بخصوصى را در عهده دارد از شؤون نفس است و هيچ يك از آنها مادى نيستند تا قوهء سارى در مادّه باشند ، اگر چه آلات و ادوات آنها مادىاند .
سخن در تجرد برزخى خيال بود و گفتيم كه مولى صدرا چند دليل در اين موضوع آورده است ، از آن جمله اين دليل را از افلاطون نقل كرده است ، وى گويد كه افلاطون در تجرد نفس بر اين حجت تعويل كرده است و تقرير آن اين است :
صورى مانند دريايى از زيبق و كوهى از ياقوت است كه در خارج وجود ندارند ، لكن ما آنها را تخيل مىكنيم و بين اين صور خياليه و جز آنها تميز مىدهيم . اين صور امور وجودىاند ؛ چگونه امور وجودى نباشند . و حال اين كه ما هرگاه زيد را تخيل كردهايم و سپس آن را مشاهده كردهايم حكم مىكنيم كه البته بين اين دو صورت محسوس و متخيّل فرق است ؛ و اگر اين صور امور موجود نبودند اين حكم در كار نبود . و ممتنع است كه جاى اين صور شىء جسمانى باشد ؛ يعنى از اين عالم مادى باشد زيرا همگى بدن ما به نسبت صور متخيّل نسبت اندكى با بسيار است بنابراين چگونه صور عظيم بر مقدار صغير منطبع مىشود . و نمىتوان گفت كه برخى از آن صور در بدن ما منطبع است و برخى از آن در هواى محيط به بدن ما ، زيرا كه هوا و از جمله بدن ما و همچنين آلت نفوس ما در افعال نفوس نيست و گرنه
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 252
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٢٥٢