اختلاف و تفاوت هيكل و اندامشان ارزش انسانى ندارند بلكه به اختلاف درجات جانشان در شدّت و ضعف سرمايهء معارف داشتن است .
در حقيقت ، وجه امتياز انسان از ساير جانوران نيز به همين داشتن كمال انسانى است بلكه امتياز در ميان افراد يك جنس باز برگشت به همين بينش و هوش و معرفت است .
و نيز از اين ادلّهء مذكور نتيجه حاصل مىشود كه همهء آثار وجودى از حركات و سكنات و ادراكات حسى آن ، از آن حقيقت به نام روح و نفس ناطقه است ، و به تعبير ديگر اين همه آثار وجودى انسانها اطوار ظهورات و تجليات آن مبدأ آثار است ، و اين وحدت و تشخّص ظاهر انسان و ايتلاف اعضا و جوارح همگى از آن گوهر گرامى است .
سزاوار است كه از اين اشارت دلپذير نظرى به جمال دل آراى مطلق عالم وجود اندازيم ، و در نظام احسن آن و ظهور آثار بيكران و اتقان صنع و وحدت آن تأمل بنماييم . بدن و روح را تعلّقى خاص با يكديگر است و دانستيم كه قوام بدن به روح و تشخص و وحدت و ظهور آثارش از وى است و به براهين عديده دانستيم كه نفس ناطقه از عالم طبيعت نيست تا محسوس گردد و به آلات حسّى احساس شود يعنى ماوراى اين بدن ظاهر است . اگر به همين نحوه ، انتقالى عقلى و سيرى علمى در پيكر نظام هستى مشهود ما كه مادّه و طبيعت است نيز بنماييم بسيارى از سؤالهاى ما جواب داده مىشود . ملاى رومى در دفتر چهارم مثنوى در موضوع نخستين ، كه ظهور آثار در بدن از روح است ، كه غايب و مكتوم از قواى مادّه و وراى آنهاست ؛ در ضمن مثالى ، نيكو بيانى دارد كه :
هست بازيهاى آن شير عَلَم * مُخبِرى از بادهاى مُكتَتَم
گر نبودى جنبش آن بادها * شير مُرده كى بِجَستى در هوا
زان شناسى باد را گر آن صباست * يا دَبورست اين بيانِ آن خَفاست
اين بدن مانند آن شير عَلَم * فكر مىجُنباند او را دَم بِدَم