نمىشود مگر اين كه آن شكل و نقش نخستين بكلّى از او گرفته شود و آن صورت پيشين خلع شود . بديهى است اگر بر فلزى و يا جسم ديگرى ، مثلا مومى و چوبى ، نقشى رسم كردهايم و يا نامى حكّ كردهايم اگر در همان جهت كه نقش و نام دارد بخواهد نقش و نام ديگر بپذيرد بايد نقش اوّلى بكلّى محو و زايل شود تا دومى خوانا گردد ، و گرنه رسوم و نقوش در هم مختلط مىشوند ، نه شكل گوياست و نه نامى خواناست .
و در قسم دوم كه معلوم شده است اگر صورت نوعيّهاى بخواهد صورت نوعيهء ديگر بگيرد صورت نخستين بايد به كلّى زايل شود تا صورت دوم حادث شود يعنى كون و فساد است . حال بفرماييد دربارهء آن حقيقتى كه به نام روان و جان و عقل و نفس ناطقه و روح و قلب و از اين قبيل اسما در خود داريم چگونه حكم مىفرماييد ؟ نه اين است كه هزاران صور حقايق گوناگون از مادّى و معنوى يكى پس از ديگرى در او منتقش مىشود ؟ يعنى هم اصناف معقولات بسيار و هم انواع محسوسات بىشمار در او رسم مىگردد بدون اين كه صورت نخستين زايل و يا صورتها در هم و برهم و آميخته گردند ، و يا خود آن گيرنده و پذيرنده كه نفس ناطقه است تباه شود كه به كون و فساد ، صورت دوم حادث شود . پس اين حقيقت را كه به نام روح و روان است وراى جسم و جسمانى است ، كه احكام جسم بر وى جارى نيست .
در زبان دانشمندان بزرگ و حكماى بنام ، عالم ماوراى طبيعت ، به عالم غيب ناميده مىشود و هر گاه عالم غيب مىگويند يعنى آن عالم وراى عالم محسوس و مشهود ما . غيب در مقابل شهادت است و مجموع دار هستى را به دو كلمه نام مىبرند و مىگويند عالم غيب و عالم شهادت . از ادلّهاى كه در تجرد نفس ناطقه آوردهايم دانسته شد كه اين گوهر نفس و مخرج او از نقص به كمال هر دو از عالم غيبند و در حقيقت راهى به سوى غيب يافتهايم بلكه گامى در كوى غيب نهادهايم .
دوست دارم كه قلم بابا افضل كاشى را در تقرير دليل مذكور در اين درس ببينيد و
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 238
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٢٣٨