بگذارنند ، به حرفهاى بىبرهان و دليل كه خودشان هم واقعا به آنها ايمان و اعتقاد ندارند ، دل خوش كردهاند .
بارى بهتر آن است كه در كسب معارف بكوشيم و حرف از علم و معلّم و تكميل و استكمال بياوريم كه از هر چه بگذريم سخن علم خوشتر است . سخن شيخ اشراق را شنيدهايم و به حرف وى رسيدهايم . استادم علامه شعرانى را در پيرامون گفتارش بيانى است ، به عرض برسانيم ؛ آن جناب فرمودند :
مىتوان از بدن مثالى صرفنظر كرد و گفت نفس در حال خواب و اغما هيچ تعلّق به اعصاب و دماغ ندارد با اين حال موجود است ؛ و به عبارت ديگر ، اگر نفس از قواى جسمانى بود و در يكى از اعضاى بدنى حلول كرده بود لابد در دماغ و اعصاب بود چون حس و حركت در اينهاست ، لذا طبيعيين كه نفس را مادّى مىدانند محلّ آن را در دماغ مقرّر كردند ؛ پس مىگوييم در حال اغما هيچ يك از ادراكات به كار نيست ؛ پس اعصاب و مبادى از كار مىافتند و انسان مغمى عليه هيچ از خود خبر ندارد ، و مجروحين تصادم چشم مىگشايند خود را در مريضخانه مىبينند . در اين مدّت نفس در اعصاب و ساير جوارح نيست ، و چون به هوش آيد با همهء خاطرات گذشته باز مىگردد ؛ دليل آن كه در مدّت اغما معدوم نبود . اين بود بيان آن جناب .
فخر رازى در تفسير كبيرش به نام مفاتيح الغيب چندين حجّت در اين كه انسان جز اين تن است و موجودى وراى ماده و طبيعت است ذكر كرده است ؛ پس از بيان ده حجّت گويد : حجت يازدهم اين كه بسيارى از مردم پدر يا پسر مردهاش را در خواب مىبيند كه در عالم خواب به او مىگويند برو به فلان جا كه من در آنجا برايت زرى دفن كردهام . و گاهى او را به اداى دينى وصيّت مىكنند سپس در زمان بيدارى آنچه را كه در خواب ديده تفتيش مىكند و همانطور كه در خواب ديده بدون هيچ گونه تفاوتى مىيابد ، و اگر انسان بعد از مرگ باقى نمىبود اين چنين نمىشد . و
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 217
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٢١٧