و مخرج وى را از قوه به فعل ، هر دو را موجودى غير از موجودات طبيعى يافتهايم .
اكنون دليل ديگر در اين موضوع نقل مىكنيم : حكيم نامور ، ابن مسكويه ، در طهارة الأعراق گويد : از گذشتن روزگار ، بدن رو به انحلال و ضعف مىرود و آن حقيقت به نام نفس ناطقه رو به قوّت ( نقل به ترجمه ) .
اين كه به گذشتن روزگار بدن فرتوت و ناتوان مىشود براى همه بديهى است ؛ مىبينيم كه انسان چون به پيرى مىرود بصر كندى پذيرد پاى سستى ، چنان سستى كه در هنگام راه رفتن پاهايش لام الف ( لا ) مىنويسد ؛ و مىدانيم كه اين حالت شكستگى در پيرى ويژهء انسان نيست همهء جانوران بلكه همهء رستنيها و شايد جمادات هم به مرور زمان ناتوان مىشوند . ملّاى رومى را در اواخر دفتر دوّم مثنوى چند بيتى در حكايت كردن پيرى پيش طبيب از رنجورى خود است ، كه به عنوان تنوّع در سخن ، نقل آن مناسب مىنمايد :
گفت پيرى مر طبيبى را كه من * در ز حيرم از دِماغ خويشتن
گفت از پيريست آن ضعفِ دِماغ * گفت در چشمم ز ظلمت هست داغ
گفت از پيريست اى شيخ قديم * گفت پشتم درد مىآيد عظيم
گفت از پيريست اى شيخ نزار * گفت هر چه مىخورم نبوَد گُوار
گفت ضعف معده هم از پيريست * گفت وقت دَم مرا دَم گيريست
گفت آرى ، انقطاع دَم بود * چون رسد پيرى دو صد علّت شود
گفت كم شد شهوتم يكباركى * گفت از پيريست اين بيچارگى
گفت پايم سست شد از ره بماند * گفت كز پيريست در كُنجت نشاند
گفت پشتم چون كمانى شد دو تا * گفت از پيريست اين رنج و عَنا
گفت تاريكست چشمم اى حكيم * گفت كز پيريست اى مرد حليم
گفت اى احمق بر اين بردوختى * از طبيبى تو همين آموختى ؟
پس طبيبش گفت كاى عمر تو شصت * اين غضب وين خشم هم از پيريست
چون همه اجزا و اعضا شد نحيف * خويشتن دارى و صبرت شد ضعيف