تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
نظامى بگوييم :
هر دم از اين باغ برى مىرسد * تازه‌تر از تازه‌ترى مىرسد
گزاف نگفته‌ايم . و يا به گفتهء همان جناب تمثّل بجوييم :
آن كس كه ز شهر آشنائيست * داند كه مَتاع ما كجائيست
ژاژ نخاييديم . بسيار از اين ذوات محترم كه نهالان اميد و آرزويم هستند و اين چنين در راه كسب معارف ساعى و جدّىاند خشنود و صميمانه سپاسگزارم ، زيرا چندانكه نازا از نداشتن فرزند پژمان است دانا از نداشتن آن ، دو صد چندان است . آورده‌اند كه روزى يكى از شاگردان عيساى پيمبر وى را گفت : اى معلّم ! پدرم مرد اجازه فرما كه براى كفن و دفن بروم . عيسى فرمود : تو زنده‌اى از پى مرده مرو ، مرده را بگذار تا مردگان بردارند . حكيم ناصر خسرو در سعادتنامه نيكو فرموده است :
ببُر از جاهل ار چه خويش باشد * كه رنج وى ز راحت بيش باشد مكن دل خوش به سود بيكرانش * كه صد سودش نَيَرزَد يك زيانش
و نيز در يكى از قصائد غرّايش چه خوش فرمود :
نبيند بر درخت اين جهان بار * مگر هشيار مرد ، اى مرد هشيار درخت اين جهان را سوى دانا * خردمندست بار و بىخرد خار اگر بار خِرَد داراى و گر نى * سپيدارى سپيدارى سپيدار نماند جز درختى را خردمند * كه بارش گوهرست و برگ دينار به از دينار و گوهر ، علم و حكمت * كزو دل روشنست و چشم بيدار چرا خامش نباشى چون ندانى ؟ * برهنه چون كنى عورت به بازار ؟ چه تازى خر به پيش تازى اسبان ؟ * گرفتارى به جهل اندر گرفتار ز جهل خويش چون عارت نيايد ؟ * چرا دارى همى ز آموختن عار ؟
به موضوع بحث بازگشت كنيم : چند دليل در اين كه نفس ناطقه وراى طبيعت است آورده‌ايم و به موجودى كه بيرون از ماده و احكام ماده است پى برده‌ايم كه نفس