مادّه است . يعنى خود حسيّون كه مادّيونند و ماده را اصل مىدانند به سوى اصلى كه وراى ماده است رهسپارند جز اين كه در جهل مركباند يعنى نمىدانند كه نمىدانند .
به قول ابن يمين :
آنكس كه بداند و بداند كه بداند * گوى سَبَق از گنبد گردون بجهاند
آنكس كه بداند و نداند كه بداند * بيدارش نماييد كه بس خفته نماند
آنكس كه نداند و بداند كه نداند * هم خويشتن از ننگ جهالت برهاند
آنكس كه نداند و نداند كه نداند * در جهل مركّب ابد الدّهر بماند
و صورت هر چيز آن حقيقت و گوهرى است كه آن چيز واجد آن است و با هيچ عارضه و حادثه و در هيچ حالى از احوال و موطنى از مواطن از او گرفته نمىشود ، يعنى هويّت و ذاتى شىء كه سلب و ازاله و انفكاك شىء از ذات خود محال است و صورت شىء همان ذاتيات شىء است . مثلا يك شخص انسان را در نظر بگيريد ، در حركت و تغيير و تبديل است و غذا مىخورد و نيرو مىگيرد و نيرو به تحليل مىرود و باز بدل آنچه تحليل رفته است طلب مىكند و غذا مىخورد تا نيرو بدل ما يتحلّل قرار گيرد و با اين همه تحليلها و تبديلها ، صورت انسانى كه آن شخص بدان صورت باقى است هر چند ساله كه گردد مىگويد : « من » و افعال خود را پيش از يك قرن به همانى نسبت مىدهد كه الآن صد و اند ساله است افعالش را به همان نسبت مىدهد . يعنى شخصيت و هويت او محفوظ است اگر چه مستمرا به فرا گرفتن معارف اشتداد و سعهء وجودى تحصيل كند و مىدانيم كه در اين صد و اند سال تغييرها و تبديلهاى بسيار به پيكر او روى آورده بلكه پيوسته و دمبدم بدن در عدم قرار و ثبوت بوده و هست . ولى آن صورت كه حقيقت و شخصيت اوست باقى و ثابت است ، و لكن ثابتى كه مستكمل است . لذا در السنهء فلاسفه آمده است كه شيئيت شىء به صورتش است نه به مادّهاش . بلكه از